کتابخانه رستا بامداد

  • ۰
  • ۰

یک زمانی در اسمان

یک زمانی در اسمان

 

لوح اول

 

زمانی که اسمان بهشت هنوز نامگذاری نشده بود

و زمین زیر ان هنوز نامی نداشت

آپسو* که انها را خلق کرده بود

و بینظمی ، تیامات* که مادر انها بود

ابهای انها با هم مخلوط شدند

و هیچ خشکی یا باتلاقی بر روی زمین دیده نمیشد

و زمانی که هیچکدام از خدایان به عالم وجود فراخوانده نشده بودند

هنوز هیچ نامی نداشتند و هیچ سرنوشتی برایشان مقرر نشده بود

در ان زمان خدایان در قلب بهشت ساخته شدند

لامو و لاحامو به عالم وجود فراخوانده شدند

روزهای زیادی گذشت

سپس انسار و کیسار خلق شدند

بعد از زمان زیادی

انو* خدای اسمان پسر انسار

نودیمود خدای تولد و زایش

ابوندینگ خدای خرد که بسیار نیرومند بود

و هیچکس حریف او نبود

اما تیامات و اپسو هنوز سردرگم بودند

هنوز طوفانی و اشفته بودند

هنوز از اپسو مقدار زیادی کم نشده بود

و تیامات هنوز میخروشید

 

تیامات : خدای دریاها و اقیانوسها

اپسو : خدای اقیانوس زیر زمین خدای  رودخانه ها چشمه ها و چاهها

آنو : خدای اسمان

 

راه انها شر بود

سپس آپسو بزرگترین خدایان

نزد مامو وزیرش گریه کرد و گفت :

آه مامو که روح من از تو شادمان است

بیا به سوی تیامات برویم

انها نزد تیامات رفتند و نقشه ی برکناری خدایان فرزندانشان را کشیدند

آپسو تیامات را که میدرخشید مخاطب قرار داد و گفت :

من روزها نمیتوانم استراحت کنم ، شبها نمیتوانم در ارامش باشم*

تیامات خشمگین شد و این را گریه میکرد :

*چون ارواح شرور بودند نمیتوانستند در ارامش باشند

 

او نفرینی نثار اپسو کرد و این را گفت :

ما باید چکار کنیم ؟

اجازه بده انها روزها سخت کار کنند و شبها ما دوباره در ارامش خواهیم بود

مامو با آپسو مشورت کرد و گفت :

دین انها خیلی خشن است بگذار دینشان را عوض کنیم روزها میتوانیم استراحت کنیم

و شبها در کنار یکدیگر در ارامش خواهیم بود

آپسو حرفهایش را شنید و چهره اش برافروخته شد

زیرا مامو طرحی اهریمنی را علیه خدایان فرزندانش ریخته بود

او ترسید زانوهایش به لرزه افتادند زانوهایش را زیر پاهایش گذاشت

زیرا وجودهای بزرگتر با طرحی شرورانه میخواستند دنیای انها را تغییر دهند

 

سپس ئه آ او که همه چیز را میدانست غرغر کرد :

حدود سی خط ناخوانا است

....او گفت

.....او فتح کرد

....او گریست و در مصیبت ایستاد

و....

انها در کنار هم و همراه با تیامات بسیار قدرتمند بودند

انها با هم متحد شدند و طرف تیامات را گرفتند

انها بسیار عصبانی بودند انها شرارت را روز و شب تدبیر میکردند

یک نبرد را ترتیب دادند از بخار آب و امواج

انها به نیروهای خود پیوستند و جنگ را شروع کردند

تیامات سلاحهای جدیدی را اختراع کرد

او مارهای بالدار (مارکتاب مقدس) را در اب تخمریزی کرد

با دندانهای تیز و نیشهای بیرحم

به جای خون در بدنشان پر از سم بود

جانوران هولناک افعی شکل که لباس وحشت پوشیده بودند

هر کس انها را میدید وحشت بر او غلبه میکرد

او افعی ها و اژدهایان را خلق کرد و همینطور هیولا لاحمو را

و طوفان و امواج خروشان و مردان عقرب شکل را

امواج طوفانی و مردان نیمه ماهی و قوچها را

انها بدون ترس از جنگ سلاحهای بیرحمانه ای را بکار میبردند

فرمانده انها فرد بسیار بزرگی بود

هیچکس نمیتوانست در برابر انها مقاومت کند

بعد از این کار او الف ها را خلق کرد

از میان خدایان انها که فرزندان او بودند

پسرش کینگو(kingu) را برگزید تا فرماندهی سپاه را به او بدهد

برای دادن علامت شروع نبرد و برای پیشبرد حمله

به او اعتماد کرد و خودش در جامه ی گرانبهایش نشست و گفت :

من طلسم را ادا کردم شما میتوانید در شورای خدایان به فرماندهی برسید

در قلمرو خدایان تو را از میان همه برمیگزینم تو میتوانی همسر من باشی

باشد که نام انها را که انوناکی است با شکوه گردانی

سپس لوح های سرنوشت را به او داد و گفت

کلام تو نباید بیفایده باشد فرمان تو باید در همه جا مقرر باشد

اکنون کینگو قدرت و مقام آنو و همسری تیامات را بدست میگرفت

بگذار دهانت خدای اتش را خاموش کند

در نبرد به او نشان بده که شکوهمند هستی

 

لوح دوم

 

تیامات مصنوعات دست خود را بسیار قدرتمند میدید

مصنوعات اهریمنی که برای مقابله با فرزندانش خدایان ساخته بود

او همه ی این کارهای اهریمنی را برای انتقام قتل اپسو انجام میداد

نیروهایش را جمع اوری کرد و انها را با اسرار ئه آ مجهز کرد

او همهمه جنگ را میشنید و غم و اندوه بر او غلبه کرد

سوگوار شد و خشمش اندکی فروکش کرد

بسیاری از خدایان با خود گفتند مادر ما بر ما خشم گرفته است

با امواج خروشان و نیروههای خشمگینش

بسیاری از خدایان به او پیوستند

روز و شب با خشم بسیار کارها را تدبیر میکردند

انها برای جنگی اماده میشدند از بخار آب و امواج

انسار فرمانده خدایان به یکی از پسرانش گفت بهتر است

با تیامات صحبت کنی شاید بتوانی او را آرام کنی

اوبسیار قدرتمند است و کسی نمیتواند بر او غلبه کند

اما قلب مهربانی دارد و ممکن است دلش نرم شود

فرزندش به نزد تیامات رفت اما نتوانست غرغر های او را تحمل کند

و به نزد پدرش باز گشت و گفت :

او کیست که شما را به جنگ فرا میخواند

او یک زن است که مسلح شده است شاد و خرسند باش

گردن تیامات باید به زیر پاهای سربازان ما دربیاید

ای پدرم که همه چیز را میدانی

سرنوشت ما این است که تیامات را شکست دهیم

هرچند زبان من کارساز نباشد

 

لوح سوم

 

انسار دهان خود را باز کرد و به اوگاگا وزیر خود گفت

اوگاگا وزیر من که روح من از تو خوشنود است

تو را به نزد لاحمو و لاحامو خواهم فرستاد

اینجا سه سطر نا خوانا است

....تو باید بروی

....تو باید همراه خود ببری

....اجازه بده خدایان ، همه ی انها

برای یک جشن اماده شو در میهمانی اجازه بده انها بنشینند

اجازه بده نان بخورند اجازه بده شرابها را مخلوط کنند

مردوک خدای اتش ممکن است سرنوشت را اعلام کند

هرچه که به تو میگویم نزد او تکرار کن

انسار پدرم مرا فرستاده است

او مقصود قلب خود را به من گفته است

بگو تیامات مادر ما از ما احساس نفرت میکند

با تمام نیروهائی که از خشم و غضب سرشار هستند

تمام خدایان به او ملحق شدند

تمام انهایی که او خلق کرده است طرف او را گرفته اند

همه را با هم متحد کرده است و در کنار تیامات بسیار قدرتمندند

انها بسیار خشمگین هستند و شرارت را شب و روز تدبیر میکنند

انها برای جنگ اماده میشوند با بخار اب و امواج

اموحبور او که همه چیز را شکل میدهد

علاوه بر ان سلاحهای شکست نا پذیر مثل مارهای بالدار

که او تخمریزی کرده است

با دندانهای تیز و نیشهای بیرحم

جانورانی خشمگین که لباس وحشت پوشیده اند

انها را با شکوه و جلال و قامت بلندی پوشانده است

هرکس بر انها غلبه کند ترس سراسر وجودش را میگیرد

بدن انها پیچ و تاب میخورد و هیچکس نمیتواند در برابر حمله انها مقاومت کند

او افعی ها اژدها ها و هیولای عظیم لاحامو را

و طوفانها و امواج بیکران را و مردان عقرب شکل

مردان ماهی شکل و قوچها

انها سلاحهائی بیرحم هستند که از جنگیدن نمیترسند

بعد از این او الف ها ((elf را خلق کرد

او از میان خدایان کینگو (kingu) را برگزید و به قدرت رساند

برای اینکه پشت سر سپاهیان قرار بگیرد و انها را فرماندهی کند

برای اینکه برای شروع نبرد علامت بدهد

برای اینکه جنگ را کنترل و نظارت کند

به او اعتماد کرد و خودش در جامه ای گرانبها نشست و گفت :

من طلسم را ادا کردم در مجمع خدایان

من تو را به قدرت میرسانم

باشد که نام خدایان را که انوناکی است شکوهمند گردانی

بعد تو میتوانی مقام انو و همسری من را بدست بیاوری

او لوحهای سرنوشت را به او داد و گفت :

فرمانهای تو نباید بیفایده باشد و کلام تو باید پابرجا باشد

اکنون کینگو قدرت انو را بدست میاورد

بر سرنوشت خدایان حکم میکرد

سعی میکرد که با کلامش مردوک خدای اتش را فرونشاند

بگذار او قدرت تو را در نبرد درک نماید

من یکبار انو را فرستادم

اما او نتوانست مردوک را شکست دهد  

پسرم به شورای خدایان که مردوک ان را ریاست میکند

بگو اگر میخواهد تیامات را شکست دهد

مقام و سرنوشت مردوک را برتر قرار بدهند

او راه خود را گرفت و به شورای خدایان رفت

او تعظیم کرد و زمین را بوسید

او با فروتنی ایستاد و گفت :

انسار پسر شما مرا فرستاده است

مادر ما تیامات بر ما خشم گرفته است

نیمی از خدایان به او پیوسته اند

انها برای نبردی با بخار اب و امواج اماده میشوند

انها برای جنگ اماده میشوند

برای مبارزه با تیامات مردوک را برگزینید

سرنوشت او را برتر قرار بدهید

ممکن است کلام من هیچ تغییری بوجود نیاورد

و هیچ فایده ای نداشته باشد

اینگونه میتوانیم با دشمن قدرتمند خود مبارزه کنیم

تمامی خدایان نژاد ایگیگی (خدایان قدیمی تر)

به تلخی ناله کردند و گفتند :

چه چیزی باید تغییر کند تیامات قابل پیش بینی نیست

او فقط سربازان را جمع اوری میکند و به پیش میرود

همه ی خدایان بزرگ میتوانند سرنوشت را تعیین کنند

انها یکدیگر را در مجمع بوسیدند

وبرای جشن اماده شدند

انها نان و شراب کنجد خوردند

یک نوشیدنی شیرین که انها را گیج میکرد

انها بسیار سبک شد بودند روحشان در اسایش بود

سپس سرنوشت مردوک انتقام گیرنده خود را اعلام کردند

 

لوح چهارم

 

خدایان برای او اتاقی اربابی اماده کردند

به جای پدرانش به عنوان شاهزاده در این اتاق قرار گرفت

مردوک تو یکی از مهمترین خدایان بزرگ هستی

سرنوشت تو بینظیر است کلام آنو است

ای مردوک تو برترین در میان خدایان بزرگ هستی

سرنوشت تو بینظیر است کلام آنو است

از این به بعد فرمان تو بیفایده نخواهد بود

کلام تو میتواند افراد را بزرگ یا کوچک کند

سخن تو باید مقرر باشد فرمان تو باید مقاومت ناپذیر باشد

هیچکدام از خدایان از حدود خود تخطی نمیکنند

با آرزوی فراوانی در معابد خدایان

باید در قربانگاهها مقرر باشد حتی وقتی خالی از قربانیست

اه ای مردوک تو انتقام گیرنده ما هستی

ما حاکمیت بر تمامی جهان خود را به تو میدهیم

با شکوه بر سریر پادشاهی بنشین

سلاح تو هرگز قدرتش را از دست نخواهد داد

و دشمنانت را در هم خواهد کوبید

اگر خدایان شورش کردند زندگی را از انها بگیر

انگاه مردوک شروع به سخن گفتن کرد :

سر نوشت من ای خدایان بزرگ این است

که انچه شما خلق کرده اید نابود کنم

من جامه ای گرانبها دارم که

هر وقت که فرمان بدهم جامه ناپدید میشود

و هروقت دوباره فرمان بدهم جامه دوباره پدیدار میشود

انگاه که خدایان سخنان او را شنیدند

او را تجلیل کردند و او را پادشاه اعلام کردند

به او عصای سلطنتی ، حلقه و تحت پادشاهی را دادند

به او یک سلاح شکست ناپذیر دادند که دشمن را غرق میکند

برو و جان تیامات را بگیر

بگذار باد خونش را به مکانهای مقدس ببرد

و خدایان پدرانش سرنوشت او را تعیین کردند

او را به سوی کامیابی و پیروزی رهنمون کردند

او کمانش را اماده کرد سلاح مورد علاقه اش را

او یک نیزه را درون آن گذاشت و پرتاب کرد

یک گرز را در دست راستش گرفت و به ان چنگ زد

کمان و ترکش را در کنارش قرار داد

یک اذرخش در پیشاپیش او بود

همراه با شراره های آتش

او توری ساخت تا بتواند تیامات را محصور کند

چهار باد را از چهار جهت با هم هماهنگ کرد تا او نتواند بگریزد

باد جنوبی ، باد شمالی ، باد شرقی و باد غربی

سپس ارباب رعد و برق سلاح قدرتمند خود را بلند کرد

او سوار ارابه ای شد که توفان و باد وحشتناکی بوجود میاورد

او چهار اسب را به آن متصل کرد

ویرانگر ، وحشی ، منکوب کننده و سریع

از دهانهایشان کف میجوشید

در جنگ بسیار عظیم بودند

او لباسی ترسناک پوشیده بود

با تاجی از فتح و غلبه که بر سرش گذاشته بود

او به نزد تیامات آمد لبهایش را بوسید

و دستهایش را به گرمی فشرد

همسر تیامات کینگو غرغر میکرد

کینگو از مردوک ترسید در راه رفتن مشکل داشت

 اراده اش متزلزل شد و از حرکت ایستاد

و خدایان که او از طرف انها میجنگید پشت سر او ایستاده بودند

اما تیامات سرش را نچرخاند او این کلمات شورشی را بر زبان اورد

آمدن تو به عنوان پروردگار خدایان

آنها را از قصرهایشان جمع اوری کردی و به قصر خود آورده ای

سپس مردوک سلاح آذرخش قوی ترین سلاحش را بیرون آورد

در برابرش تیامات به او گفت تو خودت را زیادی دست بالا گرفته ای

قلب آنها تو را انتخاب کرد تا به مبارزه بروی

پدرانشان ....آنها نفرت ورزی میکنند


به مرور اپدیت میشود

 


 


  • رستا بامداد
  • ۰
  • ۰

ترازدی ازیریس

 

هنگامی که ازیریس متولد شد صدای در اسمان بانگ زد

اکنون پروردگار همه چیز متولد شد

هنگامی که رع پیر شد ازیریس برجایش به تخت سلطنت نشست

و به سرزمین مصر حکومت کرد

هنگامی که او به میان مردم امد انها وحشی بودند

انها حیوانات وحشی را شکار میکردند

در قبیله های پراکنده اینجا و انجا میرفتند

و قبایل مختلف بر سر تپه ها و جنگلها با یکدیگر نبرد میکردند

راهشان شیطانی بود و خواسته هایشان گناهکارانه بود

ازیریس طلیعه عصر جدیدی بود

او قوانین خوب و الزام اوری را تعیین کرد

او فقط فرمان را ادا کرد

و در بین مردم با حکمت قضاوت کرد

او باعث شد صلح در سرزمین مصر مدت زیادی دوام بیاورد

ایزیس ملکه و مصاحب ازیریس بود

او خردی بسیارعظیمی داشت

قدرت درک کردن نیازهای مردم

او خوشه های گندم و جو را که به صورت وحشی روئیده بودند جمع اوری میکرد

خوشه ها را به پادشاه داد

و ازیریس به مردم اموزش داد چگونه زمین کنار رود نیل را بشکافند

بذرها را بکارند و در فصل برداشت جمع اوری کنند

همینطور او به مردم یاد داد تا ذرت را ارد کنند و با ان خمیر درست کنند

تا غذائی مقوی به دست بیاورند

پادشاه عاقل درختهای تاک بلندی کاشت و از انها میوه گرفت

او مانند پدری برای مردمش بود

و به انها اموزش داد تا خدایان را پرستش کنند

برای برپا داشتن معبد ها و پاک زندگی کردن

دیگر دستهای برادران بر روی هم بلند نمیشد

این کامیابی بزرگی بود در عصر پادشاهی ازیریس

وقتی پادشاه نتایج بزرگی در مصر بدست اورد

به چهار گوشه جهان سفر کرد تا خرد و دانش را به مردم اموزش دهد

و بر انها حکومت کند تا راه های اهریمنیشان را رها کنند

نه با جنگ و فتح و غلبه بلکه با سخنان ملایم و خردمندانه

همراهه با موسیقی و اواز صلح  را در زیر پاهایش میپیمود

و مردم از لبانش چیزهای زیادی را یاد میگرفتند

ایسیس تا زمان بازگشت ازیریس بر سرزمین مصر حکومت میکرد

او از ست نیرومند تر بود همو که با حسادت به کارهای برادرش نگاه میکرد

قلبش پر از اندیشه های اهریمنی و علاقه به جنگ بجای صلح شد

او میخواست در مصر شورشی برپا کند اما ملکه توطئه های او را خنثی میکرد

ست میدید که تلاشهایش برای نبرد کردن با ازیریس بیفایده است

سعی کرد با استفاده از مکر بر او چیره شود

او هفتاد نفر پیرو داشت که دو تایشان بنده ملکه اتیوپی بودند

وقتی ازیریس از جنگ بازگشت جشن سلطنتی به افتخار او برگزار شد

اما ست یک دسیسه شیطانی طراحی کرد

یک تابوت خوش ساخت و تزئین شده با خود اورد

همه حاضران در جشن زیبائی ان را تحسین میکردند

بعد از اینکه همه مست کردند شرط بستند هرکس قد و قامتش

اندازه ان جعبه باشد صاحب ان بشود

هیچ شک و تردیدی در نیت شیطانی افراد وفادار ازیریس نمیرفت

مهمانها به ارامی حرف میزدند

صدای تند و تیز یکدیگر را می شنیدند

بنابراین یکی پس از دیگری وارد تابوت شدند

اما قد و قامت هیچکدام اندازه تابوت نبود

سپس ازیریس پیش رفت و قد و قامتش درست به اندازه تابوت بود

پیروان شرور ست در این هنگام به سمت تابوت شتافتند و درب ان را بستند

بنابراین ان جعبه به تابوت ازیریس تبدیل شد چون نمیتوانست تنفس کند

پیروان ست تابوت را به رود نیل انداختند رود نیل تابوت را ب جای نامعلومی برد

و ب این ترتیب سالهای حکومت ازیریس به پایان رسید

هنگامی که اخبار بد به ازیس منتقل شد او بسیار ناراحت شد و زاری کرد

شانه ی موهایش را باز کرد و لباسهای عزاداری را پوشید

و به دنبال کالبد ازیریس روان شد

اوتا زمانی که چیزی را که دنبالش بود پیدا نمیکرد  نمیتوانست ارام و قرار داشته باشد

او از هرکس که میدید پرس و جو میکرد

تا چند بچه ساحلی به او گفتند جعبه را بر روی اب شناور دیده اند

که در کنار دلتای رود نیل وارد شهر تانیس شده است

در این هنگام هفت عقرب به کمک او امدند

که از او محافظت میکردند و راه را برای او باز میکردند

و انوبیس و نفتیس دختر ازیریس او را راهنمائی میکردند

یک روز ایرزیس در خانه زن مستمندی پناه گرفته بود

پیرزن از دیدن شکل عقربها در وحشت فرو رفته بود

تا اینکه یکی از عقربها کودک او را نیش زد

ایسیس قلبا بسیار متاسف شد و با خواندن وردهای جادوئی

فرزند او را دوباره زنده کرد

ایسیس از ازیریس حامله بود و فرزندش هوروس را به دنیا اورد

ست قصد داشت تا مادر و فرزندش را فرا بگیرد و انها را در خانه زندانی کند

تا خودش بتواند وارث تاج و تخت ازیریس بشود اما تحوت دانا از اشمان فرود امد و به ایسیس هشدار داد

اراده ی خدایان این بود که او بتواند زنده بماند و انتقام خون پدرش را بگیرد


ادامه دارد
  • رستا بامداد
  • ۰
  • ۰

اسطوره مصری افرینش

در ابتدا جهان مرداب بزرگی بود بنام نو*

و این محل سکونت پدر خدایان بود

نو گفت من در پائین هستم و رع* ظهر هنگام در اسمان است

خدای روشنائی در ابتدا مانند تخم مرغ درخشانی در اغوش ابهای نو قرار گرفت

انها اولین پدر و مادر بودند و از همنشینی همدیگر لذت میبردند

اکنون رع برتر و بزرگتر از نو بود

او پدر الهی و فرمانروای خدایان بود

اولین مخلوق انها و حاصل اولین عشق انها شو خدای بادها بود

سرش مانند شیر بود و به او میگفتند باران افشان چون خدای باران بود

در این زمان این دو خدای مخلوق در اسمان ظاهر شدند به نام صورت فلکی دوقلوها

بعد از ان خدای زمین سب و نو خدای ازدواج با هم ازدواج کردند

انها پدرومادر اوزیریس همسر ایسیس و ست همسر نفتیس بودند

سپس رع خدای خورشید شروع به سخن گفتن کرد

بهشت را خلق کرد و شو* بلند پرواز در طاق اسمان جای گرفت

سپس رع با توجه به میل خود به سرتا سر جهان نگاه کرد

هر انچه در اب زندگی میکرد و بر روی خشکی زندگی میکرد خلق کرد

سپس رع انسانها را خلق کرد و خودش هم به میان انها رفت و پادشاه انها بود

سپس ایسیس که همسر ازیریس بود و در زمین قدرتی همانند رع داشت

از کارهای بشر خسته شد

رع هر روز قدم میزد و خدایانی که همراه او بودند از حکمتهایش استفاده میکردند

یکروز که روی تختش نشسته بود و سخنرانی میکرد چند قطره از اب دهانش بر روی زمین چکید

ایسیس ان چند قطره بزاق را گرفت و با خاک زمین ترکیب کرد و یک مار زهر دار بوجود اورد

بزودی وقتی رع داشت در راه با همراههانش قدم میزد به مار برخورد

مار رع را گزید و درد و سوزشی ایجاد شد که فریاد رع به اسمان شد

سپس خدایانی که همراه او بودند گفتند تو را چه میشود

او همان طور که تمام بدنش میلرزید و دندانهایش به هم فشرده میشد

زیرا که سم در تمام بدنش پخش شده بود همانطور که طغیان نیل سرزمین مصر را ابیاری میکند

گفت فرزندان من را کنار من جمع کنید تا در باره انچه رخ داد و بسیار دردناک است توضیح دهم

من هم اکنون مصیبت و درد زیادی را تحمل میکنم

اما در درون قلبم چیزی را نمیتوانم ببینم

برای اینکه من خودم را با دست خودم زخمی نکردم

بنا بر این من قدرت کافی ندارم تا ببینم چه کسی این مصیبت  و غم جانکاه را بر من وارد اورده است

او ادامه داد و گفت من خدای نیرومندی هستم فرزند خدائی نیرومند

پدرم دانشی را که مربوط به قدرتمند بودن است به من یاد داد

طوری که هیچ جادوگری غیر از من انرا نمیداند

دانستن آن علوم باعث میشود فردی بتواند کاری اهریمنی را علیه من انجام دهد

اینگونه که من میبینم از انجا که همه جهان را خلق کرده ام

این (زهر) که تمام بدن مرا میسوزاند و لبهایم را به رعشه میاندازد اب نیست

وصیت من این است که فرزندانم دور من جمع شوند

و کلماتی را که مربوط به خلقت جهان است یاد بگیرند

همه ی فرزندان رع به خواست او اورده شدند

ایسیس جادوگر در میان انها امد و همه به شدت ناراحت بودند

اما او کلمات قدرتمندی را ادا کرد

و زندگی را به رع که حیات از بدن او خارج میشد دوباره بخشید

او گفت تو را چه میشود ای پدر مقدسم

من طلسمی مواج دارم که توطئه های دشمنان را خنثی میکند

من مار را با درخشندگی شکوه شما منکوب میکنم

رع پاسخ داد یک چیز بدخیم مرا نیش زد

اتش نیست اما تمامی بدن مرا میسوزاند

اب نیست اما بدن من یخ کرده است و لب هایم به لرزه افتاده است

چشمانم نیز کم سو شده است وقطرات عرق از پیشانیم میریزد

اکنون تو باید اسم رمز خود را به من بگوئی

براستی من میتوانم با قدرت نام تو درد و ناراحتی را از بین ببرم

رع رنج و اندوه او را شنید و گفت :

من بهشت و زمین را خلق کردم من زمین را شکل دادم

و کوهستانها ساخته ی دست من است

من دریاها را ساختم و باعث شدم تا طغیان رود نیل تمامی مصر را سیراب کند

من پدر خدایان و الهه ها هستم

من به انها حیات بخشیدم

 و به هر موجود زنده ای را که بر روی زمین راه میرود یا در اعماق دریاهاست

وقتی من چشمهایم را باز میکنم روشنائی روز است

و وقتی چشمانم را میبندم  انبوه تاریکی است

نام مخفی من برای خدایان اشکار نیست

نام من در سپیده دم خپرا است در ظهر رع

و در شبانگاه توم

بنابرین پدر الهی صحبت کرد ولی سخن او شکوهمند و جادوئی بود

و تسکین دنده و ارامبخش نبود

سم هنوز بدنش را میسوزاند و هنوز اندامش میلرزید

به نظر میرسید او اماده مرگ است

ایسیس جادوگر سخنان او را شنیده بود

اما در دلش هیچ اندوهی نبود

او بیشتر از هرچیزی ارزو داشت

تا دانش رع را به اشتراک بگذارد

او نیاز داشت تا نام مقدس رع را

که در اغاز نو بر زبان اورد و از ان ابستن شد بداند

سپس ایسیس گفت پدر تو هنوز نام قدرت خود را به من نگفتی 

اگر ان را بر من اشکار کنی قدرت ان را خواهم داشت تا تو را معالجه کنم

در این هنگام نور خورشید ناپدید شده بود

قایق خورشید خالی بود و تاریکی همه جا را فرا گرفته بود

سپس ایسیس نام مخفی رع را در قلب خود دریافت کرد

و گفت خارج شو ای سم از بدن رع از قلب و گوشت او خارج شو

جاری شو تا دهانش دوباره درخشان شود

من بر مار غلبه میکنم و اکنون سم بر روی زمین جاری میشود

در این هنگام گوشت بدن رع به طلا و استخوانهایش

به نقره تبدیل شده بود

رع سپس دستور داد خدایان در معبد هلیپولیس جمع شوند

و گفت ای نو همسر من که قبل از من وجود داشتی

میبینی که سخنان بر علیه من از انسانهای متمرد شنیده میشود

تا انجا که میخواستند مرا بکشند

برای ان من در قلبم ارزو میکنم جهانی که خلق کردم نابود شود

همه ی جهان از طریق سیلی نابود میشود همچنان که قبلا بود

من فقط پسرم ازیریس و پسرش هوروس را نجات دادم

بر ازیریس قدرت داده خواهد شد تا بر مردم حکومت کند

و هوروس از تخت پادشاهی که روی جزیره شعله های اتشین قرار دارد بالا برود

سپس نو گفت ای پسر من که تو از من قدرتمند تر بودی هرچند من به تو زندگی بخشیدم

تاج و تختت استوار باشد و ترس تو در بین زندگان باشد

 بگذار چشمانت پیش رو باشند در برابر شورشگران علیه پادشاهیت

سپس رع گفت اکنون مردان در حال فرار در میان تپه ها هستند

انها به خاطر کلماتی که ادا شد در حال از ترس لرزیدن هستند

سپس خورشید چشم رع درمیان انسانها در تپه ها رفت

چشم هیچ انسانی نمیتوانست در مقابل خورشید مقاومت کند

همه ی انها سوزاند شدند و الهه ها چند روزی در خون راه میرفتند

بعد رع پشیمان شد خشم شدید او از بین رفت و در پی بقای انسان بود

چند پیامبر میان مردمان فرستاد که به سرعت باد حرکت میکردند

تا تعالیمش را در میان مردم رواج دهند

بعد از اینکه او پیروانش را مشاهد کرد که در همه جهان منتشر شده اند

گفت از این به بعد تاج و تخت پادشاهی من در اسمان خواهد بود نه بر روی زمین

از این بعد من روزها اسمان زمین را روشن میکنم و شب ها با اهریمنان نبرد مینمایم

 


  • رستا بامداد
  • ۰
  • ۰

دانلود کتاب ارادیا

  • رستا بامداد
  • ۰
  • ۰


 

ادین به منظور اثبات دانش خود با غول وافتروندیر ملاقات میکند انها سوالاتی در باره دین مردم شمالی ارائه میکنند به شرطی که گروه بازنده سر خود را از دست بدهد غول مجازات را متحمل میشود

 

ادین:

اکنون مرا راهنمائی کن فریگ*

من میروم تا وافتروندیر غول را دیدار کنم

من میل بسیاری در دانش افسانه ها دارم

میروم تا با تمام خردم با غول مبارزه کنم

 

فریگ: همسر ادین الهه مادری و ازدواج

فریگ:

من همینک در خانه ام نشسته ام

و با پدر خدایان مشورت میکنم

من باور دارم که غول وافتروندیر

بسیار نیرومند است

 

ادین:

من بسیار سفر کرده ام

بسیار تجربه اندوخته ام

بسیاری افراد توانا را ازموده ام

اما میل دارم تا ببینم تالار وافتروندیر عظیم را

 

فریگ:

امیدوارم به سلامت سفر کنی

و به سلامت برگردی

ممکن است شوخ طبعیت به تو کمک کند

وقتی در حال مبارزه با غول هستی

 

 

 

سپس ادین به راه افتاد

افسانه ای بسازد تا ثابت کند

تا از همه ی غولها خردمند تر است

فردا به تالار غول رفت

 

ادین:

سلام برتو وافتروندیر

امروز به تالار تو امدم تا بدانم

تو تا چه اندازه حیله گری

 

وافتروندیر:

این مرد کیست که در خانه ی من است

با کلمات مرا خطاب میکند

از تالار ما نمیتوانی بیرون بروی

اگر خردمندتر از من نباشی

 

 

 

 

 

ادین :

نام من گگنراد است

مسافت زیادی را امده ام

اکنون بسیار تشنه هستم

نیاز به مهمان نوازی شما دارم

 

وافتروندیر:

گانگرود چرا بر روی زمین ایستاده ای

بیا بر روی یک صندلی بنشین

تا اینکه معلوم شود کدامیک بهتر میدانیم

مهمان یا گوینده ی باستانی

 

گانگراد:

مرد بیچاره باید بیاید

به نزد مرد ثروتمند

خوب حرف بزن یا زبانت را نگه دار

وقتی به نزد مرد تند و تلخ میایم

نمیتوانم درست فکر کنم

 

 

وافتروندیر:

همینطور که داری بر روی زمین راه میروی

به من بگو گاگنراد

کدام رودخانه است که بین

خدایان و غولها جریان دارد

 

گانگراد :

نامش لفینگ است

سرزمین غولها و خدایان را جدا میکند

همیشه باید در جریان باشد

و هیچوقت یخ نمیزند

 

وافتروندیر:

به من بگو ان کدام دشت است

که غولها باید  در میدان جنگ با خدایان

ملاقات کنند

 

 

 

 

 

گانگراد:

نامش ویگرید است

جائی که غولها و خدایان

برای نبرد با هم ملاقات میکنند

صد یارد طولش است

و صد یارد عرضش

جنگ به میان انها حکم خواهد کرد

 

 


  • رستا بامداد
  • ۰
  • ۰

شعر اسمان


 

تمامی راههایی که از دروازه ها شروع میشوند

هنگامی که میخواهی از انها عبور کنی

باید همواره آن را جستجو کنی

مبادا دشمنی در انها کمین کرده باشد

 

سلام بر گیور یک مهمان میاید

غریبه کجا باید بنشیند

او باید چابک باشد

باید با شمیر ها سعی کند

برای اثبات قدرت خود

 

او به اتش نیاز دارد زانوهایش یخ زده است

او به غذا و لباس نیاز دارد

مردی که از کوهستانها میاید

حوله و اب یک دعوت دوستانه

یک مهمان نوازی خوب

یک خوش امد گویی شایسته

 

باید عاقل باشد او که به دوردست سفر میکند

درخانه همه چیز اسان است

هیچ چیزی نمیاموزد

ان که به اموختن نشسته است

 

انسان در سفر نباید به هوشمندیش مغرور شود

بلکه باید با حتیاط عمل کند

خطرات به ندرت با احتیاط هستند

از یک دوست و همراه سریع

هرگز طالب خرد و حقیقت نباش

 

میهمان خردمند همو که به جشن میرود

محطاطانه در سکوت

با گوشهایش میشنود با چشمهایش میبیند

پس هر انسانی هوشمند است

 

او خوشحال است چه چیزی بدست میاورد

شهرت و کلمات نیکو

چیزی که هر مردی باید در قلبش داشته باشد

 

او خوشحال است او که در اختیار دارد

 شهرت و هوش را در زندگی

برای مشاوره ی خوب از قلب دیگری

کمک میگیرد

 

وضع بدی است

او نمیتواند ابجو زیادی حمل کند

بنابراین ابجو زیادی مینوشد

همانطور که گفته شده

ابجو برای پسران مرد است

 

وضع بدی است

هیچکس نمیتواند از روی میز بلند شود

هرکس که بیشتر ابجو بخورد  

کنترل ذهنش را از دست میدهد

 

ابلیویون هرون نامیده میشود

او که قهرمان نوشیدن ابجو است

ذهن مردان را میرباید

مانند پرنده ای که بالهایش را قیچی میکنند

من در غل و زنجیر شدم

در خانه ی گونلود

 

من مست بودم

در کنار فجالار حیله گر

این بهترین مستیست

زمانی که هرکس پس از مستی

خرد خود را دوباره باز میابد

 

کم حرف باش و محتاط

و در جنگ شجاع باش

فرزند یک پادشاه باید

همیشه خوشحال و ازاد باشد

هرکسی باید چنین باشد

تا لحظه رسیدن مرگش

 

مرد ترسو فکر میکند

تا ابد زنده خواهد ماند

اگر از میدان جنگ اجتناب کند

پیری او را در خواهد یافت

هیچ فرصتی برای صلح به او ندهید

شاید نیزه او را نجات بخشد

 

مرد حریص هرگز میانمایه نیست

غم و اندوه فانی خود را میخورد

اغلب اوقات شکمش وقتی میخندد او را ابله جلوه میدهد

گاو میداند کی به خانه برمیگردد

زمانی که از چریدن فارغ شد

ولی مرد نادان اندازه معده خود را نمیداند

 

مرد بدبخت

همه چیز را به مسخره میگیرد

چیزی که او نمیداند

و چیزی که او باید بداند

که او از اشتباهات مصون نیست

 

مرد نادان

 تمام شب را بیدار است

همه چیز را محاسبه میکند

وقتی خسته میشود به خواب میرود

و وقتی که صبح میشود

همه چیز مثل گذشته است

 

مرد نادان

فکر میکند هرکس لبخند میزند

میتواند دوستش باشد

هرچند در باره نادانیش حرف میزنند

وقتی که در جمع هوشمندان نشسته است

 

مرد نادان

فکر میکند هرکس حرف میزند منصف است

اما اگر پایش به دادگاه باز شود

او خواهد دید تعداد کمی مدافع دارد

 

 

 

او خود را عاقل میپندارد

چه کسی میتواند سوالی بپرسد

و همزمان سخن بگوید

هیچکس نمیتواند جهل خود را پنهان کند

زیرا این چیزی است که بین مردم تقسیم شده است

 

او بیش از حد سخن میگوید

یک زبان وراج

که اگر  به درستی کنترل نشود

به صدمات زیادی منجر میشود

 

بسیاری از مردان بسیار مستعد هستند

اما سر میز با هم اختلاف پیدا میکنند

نزاع ممکن است رخ بدهد

اگر میهمانی میهمان دیگر را تحریک کند

 

 

 

 

 

راه و جاده دوست خوبی نیست

نا هموار و ناصاف است

هرچند اگر مقصد یک دوست خوب باشد

مسیر مستقیم میشود هرچند دور باشد

 

خانه ی خودت بهترین است

در خانه ی خودت ارباب هستی

حتی اگر فقط دو بز داشته باشی

و تختخوابی از پوشال کاه داشته باشی

 

من هرگز ندیدم مردی سخاوتمند

یا مهمان نواز را

که هدیه ای که به او داده میشود رد میکند

این بسیار ازادمنشانه است

یا اینکه جبران کردن را خوار بشمارد

 

 

 

 

 

با سلاحها و زره همدیگر را خوشحال کنید

هر کدام را که بیشتر دوست دارید

هدیه دهنده ها و هدیه گیرنده ها

مدت زمان زیادی با هم دوست خواهند بود

اگر همه چیز به خوبی پیش برود

 

برای دوستش

مرد باید دوستان خوبی باشد

و هدایای زیادی بدهد

مردان باید پشت سر هم دریافت کنند

و قهقهه بزنند ولی کمتر دروغ بگوئید

 

برای دوستانشان مرد باید دوست خوبی باشند

و برای دوستان دوستش

اما نه با دشمنانش

با هیچکدام از انها نباید دوستی کند

 

 

 

 

اگر با کسی دوست شدید

کسی که به او اعتماد کامل دارید

مجبور نیستی مثل او فکر کنی

باید هر چند وقت یکبار او را ملاقات کنی

و هدایائی رد و بدل کنید

 

اگر با کسی دوست شدید

و اعتماد کافی به او ندارید

نباید همه چیز را به او بگوئید

باید ماهرانه فکر کنید

و سعی کنید کمتر دروغ بگوئید

 

اگر دوستی داشتی

که به او خیلی بی اعتماد هستی

و به عاطفه داشتن او بدبین هستی

نباید همراه با او بخندید

سعی کنید مقابل افکار او حرف بزنید

ثواب این کار همانند هدیه دادن است

 

 

من یک زمانی جوان بودم

به تنهائی مسافرت میکردم

راهم را گم کردم

خود را غنی میدیدم

تا فرد دیگری را پیدا کردم

مردان از در کنار هم بودن لذت میبرند  

 

مردان شجاع و ازاده بهتر زندگی میکنند

به ندرت غم را گرامی میشمرند

اما مردانی که فکر بسته دارند

از همه چیز میترسند

حتی در هدیه دادن هم خسیس هستند

 

در یک مزرعه پوشاکم را

دراوردم و به دو مرد دادم

دو پهلوان به نظر میامدند

وقتی لباسم را گرفتند

مرد برهنه در معرض توهین قرار گرفت

 

 

یک درخت دربالای تپه بود

بدون برگ و پوستی که از ان محافظت کند

مردی اینچنین را

هیچ کس دوست ندارد

چرا باید مدت طولانی زنده بماند

 

داغتر از اتش

عشق برای پنج روز حرارت دارد

بین دوستان دروغین

وقتی روز ششم بیاید خاموش میشود

و دوستی تمام میشود

 

مثل دانه های شن

عقل بعضی از مردان کم است

خرد مردان برابر نیست

مردان همه جا نیمه هستند

 

 

 

 

هرکس باید در خردمندی میانه رو باشد

هیچ کس نباید از بالا به مردمان نگاه کند

با چنین مردی زندگی متعادل تر است

چه کسی همه چیز را میداند

 

در خردمندی میانه رو باشید

و هیچوقت از بالا به افراد نگاه نکنید

در قلب مرد خردمند به ندرت شادی وجود دارد

 

در خردمندی میانه رو باش

و هیچکس را از بالا نگاه نکن

سرنوشت بیشتر میداند

هیچکس اینده خود را نمیداند

بگذار ذهنت از نگرانی اسوده باشد

 

هیچکس فاقد همه چیز نیست

اگرچه سلامتی او خوب نباشد

یکی فرزندان زیادی دارد

یکی ثروت فراوانی دارد

یکی شغل مناسبی دارد

 

بهتر است انسان زنده باشد

حتی اگر خوشبخت نباشد

مرد زنده میتواند یک گاو داشته باشد

من میبینم که مثل اتش خرج میشود

ثروت یک ثروتمند

درحالی که مرگ از خانه ی او بدور است

 

یک پسر بهتر است

حتی اگر دیر به دنیا بیاید

پس از فوت پدرش

مزار او را زیارت میکند

به راه میافتد و خویشاوندان را دیدار میکند

 

من اکنون به طور صریح صحبت میکنم

ذهن مردان نسبت به زنان نا پایدارتر است

مردها بهتر حرف میزنند

وقتی فکرهای نا درستی دارند

یا میخواهند محطاطانه کسی را گول بزنند

 

باید خوب صحبت کنید

و پول پیشنهاد دهید

وقتی میخواهید عشق زنی را بدست بیاورید

از او تعریف کنید

از خانم بودنش

تا بتوانید به او ابراز علاقه کنید

 

در عشق نباید کسی تعجب کند

که زیباروئی عاشق مردی هوشمند بشود

انسانها بیشتر فریفته ی خردمندان میشوند

تا فریفته انسانهای نادان

 

کسی تعجب نکند از

حماقت دیگری

وقتی انسان میل نیرومندی نسبت به زنان داشته باشد

از او یک احمق میسازد حتی از خردمندان

 

 

 

 

من این را تجربه کردم

وقتی بر روی تپه ها نشسته بودم

منتظر لذت بردن با روح و جسمم بودم

وقتی در کنار یک دوشیزه محتاط بودم

با این وجود اجازه نداشتم

 

دخترک در زیر نور افتاب دراز کشیده بود

لذت یک شاهزاده

هیچ چیز در او شبیه یک دختر زنده نبود

نزدیک شب شد

ادین بیا بر بالین ما

این میتواند فاجعه امیز باشد ما گناه کرده ایم

 

من پشیمان شدم به عشق فکر کردم

به سرنوشت خردمندانه

به این که باید تمام قلب و عشق او را بدست بیاورم

دفعه بعدی که به انجا امدم

چند جنگجو انجا بودند و مشعل روشن کرده بودند

مشعلها تمام فضا را روشن کرده بود

بنا براین راه برای عشقبازی بسته شد

بسیاری از دوشیزه گان خوب

که بسیار سرشناس هستند

توسط مردان بی وفا اغوا شده اند

به هر طریقی مورد اهانت قرار گرفته اند

و در نهایت هیچ چیزی نصیبشان نشده است

 


  • رستا بامداد
  • ۰
  • ۰

پیشگوئیهای والا

پیشگوئیهای والا

 

 گوش فرا دهید از  شما میپرسم ای پسران مقدس

بزرگ و کوچک ای پسران هیمدال*

تو ای والفادر* خمیده قامت ای که بخوبی  با تو ارتباط دارم

داستانهای  قدیمی را به یاد میاورم داستانهای مردانی که پیش  از این بودند

 

هیمدال : خدای محافظت خدای محافظ اسمان

والفادر : ادین پدر همه پدر خدایان

 

هنوز هم  بیاد میاورم غولهای قدیمی را

انها که در  زمانهای دور پرورش  یافته اند

نه  9 جهان  میشناسم با نه 9 درخت

با  ریشه هائی  عمیق در دل زمین

 

در زمانهای  قدیم جائی که یمیر* زندگی میکرد 

نه دریا وجود داشت نه امواج سرد نه ماسه ای

زمین هنوز وجود نداشت بهشتی در اسمان نبود

یک شکاف عمیق وجود داشت و هیچ  کجا چمنی نبود

 

 یمیر : پدر غولهای یخی

 

 

در ان هنگام پسران بور* برخواستند

طاق اسمان را قالب زدند

زمین را  مسطح کردند میدگارت عظیم را

درخشش خورشید از جنوب سنگهای زمین را گرم میکرد

سپس زمین سبز شد از رویش علفها

 

بور :غول یخی از اولین مخلوقات

 

خورشید همسایه ماه سمت راست او بود

او نمیدانست خانه اش در اسمان کجاست

ماه نمیدانست چه قدرت مجذوب کننده ای دارد

ستاره ها نمیدانستند قرارگاهشان در اسمان کجاست

 

سپس  خدایان در  صندلیهایشان در شورا نشستند

تمام نژادهای مقدس  و  شورا برگزار شد

به شب و ماه کمرنگ نامها داده شد

صبح زود ، ظهر هنگام ، بعد از ظهر و شب

وسیله  ای  برای  حساب  کردن سالها

خدایان نژاد اسیر در دشت ایدا ملاقات کردند

 سقف عبادتگاهها و اتشدانها با چوب پوشانده شد

کوره ها ساخته شد چیزهای با ارزش گرانبها

سنگ معدن را ذوب کردند و سریر هایشان را ساختند

انبرها بکار گرفته شد و ابزارها ساخته شد

 

 

سپس در خانه هایشان در صلح زندگی کردند

بر روی میزها بازی کردند چیزی از طلا کم نداشتند

تا زمانی که سه دختر جنگجو امدند همه قدرتمند از جونتهایم

 

سپس تمامی قدرتمندان در صندلیهایشان در شوری نشستند

تمامی مقدسان و شورا برگزار شد

چه کسی باید برافراشد نژاد کوتوله ها را

از خون بریمیر * و  پای بلین*

 

بریمیر و بلین : غولهای  دریائی

 

 

 

اول مونتسوگنیر بود بلند قد ترین کوتوله

دورین  دومین  بود که شبیه مردان بود

از انها بسیاری  از کوتوله ها درزمین پراکنده  شدند

همانطور  که دورین میگفت :

 

نای و نیدی نورتری و سوتری

اتریش و وستری، الثیف، دالین

نار و نین، نایپینگ، دین

بیفور، بوفور، بمبور، نوری

ان و انار ایی   میودیوینتیر

 

 

وگگ و گندالف وینالف، تریین

تیک و تورین لیتر ثرور و ویتر

نور و نیراد ریگن و  رادسیوید

و ......

 

سپس سه نفر بیرون امدند  از خانه خدایان

قدرتمند و مهربان

دو  نفر بدون سرنوشت

روح انها جذبه ای نداشت

احساساتی نداشتند

خونشان به جنب و  جوش در  نمیامد

و رنگ و  روی  خوبی  نداشتند

 

روحشان تبدیل شد به  ادین *

احساساتشان  تبدیل شد  به  هوینیر*

خونشان تبدیل شد به لودور *

و رنگ و روی خوبی پیدا کردند

 

هوینیر و لودور از  خدایان اسیر  در خلقت انسان به  ادین  کمک  میکنند

 

 

من  ان خاکستر  ایستاده را میبینم

ایگدراسیل * بلند قامت را

یک درخت عظیم را که با ابی روشن  ابیاری میشود

سپس شبنمها از روی برگهای ان به دره ها سقوط میکنند

و زمینها سرسبز میشود از این فواره عظیم

 

 

سپس سه زن جنگجو امدند

بلند قد ترینشان اورد بود

دومین ورداندی سومین اسکالد

بر روی لوحه نقش کردند

قوانین وضع شدند و به  فرزندان انسان

زمان زندگی و سرنوشت انها اعطا شد

 

چه چیزی از  من میپرسی ؟

ادین من همه چیز را میدانم

تو هر  روز چشم خود را شستشو میدادی

در چاه خالص میم

 ایا اکنون درک میکنم ایا  چیز دیگریست ؟

 

رئیس میزبانان به  انها داد

انگشترها و گردنبند هائی را

گفتمان مفیدی کرند

و انها روح فرشته های الهی را  دیدند

که بر جهان  سیطره  داشت

 

 

سپس والکریها دیدند

پنج سوار مهاجم را

اماده حمله به مردم خدایان بودند

سپس اولین جنگ زمین اغاز شد

والکری ها  *مهاجمین را

سه بار سوزاندند و هربار مهاجمین زنده میشدند

 

والکری ها : زنان جنگجو ، فرشته ها

 

 

اکنون میتوانم ببینم

راگناروک اخرین نبرد خدایان را

برادر و برادر  باید با یکدیگر بجگنند

و یکدیگر را بکشند

پسر عمو ها باید باهم بجنگند

خویشاوندی از بین  میرود

زمین به  لرزه درمیاید

غولهای بزرگ فرار میکنند

 

 

 

 

 

در جهان خشم بزرگی وجود دارد

زمانی  که تبر ها برافراشته میشوند

شمشیر ها از نیام بیرون کشیده میشوند

سپرها به دو نیم  تقسیم میشوند

 

زمان بادها زمان گرگها

زمانی که دنیا غرق میشود

درخت مرکزی اتش میگیرد

درخت مرکزی  به لرزه درمیاید

 

مار بزرگ جوتون ازاد میشود

در خلیج پر هیاهو ی گارم

او تخته سنگهای غاری

که در ان زندانیست به دو نیم میکند

اب  ها بالا میاید و مار بزرگ چنبره عظیمی میزند

عقابها اشک میریزند برای  اجساد قربانیان مار

 

 

 

 

مانند کشتی در دریا حرکت میکند

و لوکی ان را هدایت میکند

به همراه گرگ عظیم فنریر که با مار برادر است

از سمت جنوب حمله میکنند

با شعله های سو سو زن

با شمشیرهای براق

تپه های سنگی  در هم شکسته میشوند

غولها به سمت جهنم و بهشت حرکت میکنند

کوتوله ها در پشت دروازه های سنگی ناله سر میدهند

 

 

سپس دومین اندوه  اتفاق  میافتد

اودین میرود تا با گرگ مبارزه کند

با ان قاتل درخشان سپس  اودین مغلوب میشود

و محبوب فریگ سقوط  میکند

 

سپس ویکتور پسر اودین میرود

تا با گرگ مبارزه کند

او با نوک شمشیرش قلب هیولا را  سوراخ میکند

و انتقام پدرش را میگیرد

انگاه پسر اودین مار جهانی  را نابود می کند

مار دور پسر فلورگین چنبره زده  است

مردم خانه های خود را ترک کرده اند

خورشید تاریک میشود

زمین در اقیانوسها غرق  میشود

تمامی ستاره های روشن از بهشت سقوط میکنند

درخت پرورش دهنده اتش  میگیرد

 

 

خدایان  نژاد ازیر همیگر را ملاقات میکنند

جهان را  دوباره برپا میکنند

 میزهای طلائی برپا میشوند

و چمنها دوباره همه جا را میگیرند

درست مانند زمانی که خدایان حاکم بودند

 

و نژاد  فجوینیر به انها  کمک میکنند

بالدر و هودر در خانه ها ی شگفت  انگیزی ساکن میشوند

و همینطور هانیر انها به خورشید که به طرز 

شگفت انگیزی میدرخشید خیره شدند

و صلحی پایدار شد که باید تاابد باقی بماند

 


  • رستا بامداد
  • ۰
  • ۰

 


در زمانهای دور یک  خانواده  اشرافی در  فلورانس زندگی میکردند که  به  مرور زمان فقیر  شده  بودند بطوری که در روزهای giorni di festa یا در  روزهای  جشنشان تعداد  بسیار کمی  را تشکیل  میداند  و تنگدست بودند با  این  حال انها هنوز  در  قصر خود در   جائی  که اکنون خیابان  La Via Cittadella وجود دارد زندگی  میکردند  یک قصر قدیمی که هنوز  انها  را  باشکوه نشان  میداد در  حالی که به سختی  چیزی  برای  خوردن داشتند در اطراف این قصر باغ  بزرگی  وجود داشت  جائی که  یک  مجسمه  دیانا که  همراه با سگی در  کنارش  و  کمانی  در دستش و تصویرماه بر  روی پیشانیش ایستاده بود ومیگفتند که شبها وقتی همه  چیز  هنوز جریان  داشت مجسمه  زنده میشد و از انجا میرفت و تا  زمانی  که ماه غروب میکرد و خورشید طلوع میکرد بر  نمیگشت

 

 خانواده انها دو فرزند  داشت که  خوب و  هوشمند بودند  .  یک روز انها به خانه  امدند با تعداد  زیادی  گل  که از  باغ چیده بودند دختر کوچک   به  برادرش  گفت  : بانوی زیبای کماندار باید مقداری از این را داشته باشد تعدادی  از این  گلها را جلوی  مجسمه گذاشتند و  تاج  گلی با انها ساختند و  پسر ان  را  روی سر  دیانا گذاشت سپس  شاعر  بزرگ  ویرجیل او  که  همه چیز  را درباره خدایان  و  الهه ها میدانست وارد باغ شد و  با  لبخند گفت : شما به درستی پیشکشی تاج  گل  را  به الهه انجام داده اید همانطوری که در زمانهای گذشته انجام میشد فقط  دعای پیشکشی باقی مانده است  و  این دعا  را خواند :  ای  الهه دوست داشتنی کمان  ، ای  الهه دوست داشتنی تیر ، همه ی اسب ها و همه ی  شکارچیان تو که در بهشت ستاره باران بیدار ترین هستی ، وقتی که  خورشید در خواب غرق میشود تو  در  شبهنگام به   دنبال شکار هستی ، تا زمانی که روشنائی روز با دمیدن به شیپور  خودت ای  الهه  زیبا سر میزند . در قوی ترین  شکلی دعا میکنم تا اگر  چه لحظه ای به  ما گوش  کنی به ما که تورا  دعا  میکنیم .  سپس  ویرجیل به انها  یاد میدهد دعای مربوط به  نیک بختی را :

 

الهه عادل  رنگین کمان ، ستارگان  و  ماه قویترین  شکارچیان و شب التماس  میکنیم  کمک تو را که  اگر ممکن است به ما بدهی بهترین   ثروت را  برای  همیشه اگر تو قابل  دعا کردن باشی باید بشنوی  شیهه  کشیدن یک اسب  را قورقور کردن یک  قورباغه را اواز یک  پرنده را  اواز  جیرجیرکها  را  .

 

ویرجیل بعد از اموزاندن دعا به انها رفت  سپس بچه  ها  دویدند تا  انچه دیده بودند  به والدینشان  بگویند این  انها  را  تحت  تاثیر  قرار داده  بود که باید  رازی را  نگه میداشتند صبح روز بعد  یک گوزن تازه  کشته  شده  پیدا کردند که  ان  را برای چند شام  خوردند  این  خانواده یک  همسایه داشت که کشیش بود واز همه  ی راههای پرستش  خدایان قدیم  و هر چه به دین خود او تعلق  ندارد متنفر  بود یک روز از کنار باغ عبور  میکرد دید تاج  گلهای سرخ  بر سر  دیانا را  بسیار  خشمگین شد  از  خیابان  یک کلم فاسد  شده پیدا  کرد  و  ان  را بامقداری گل درامیخت و بصورت  دیانا  مالید و گفت : هان ، ای  دیو بت  پرستی این عبادتیست که تو از  من داری و اکنون شیطان در  وجود  تو  ارامش  میگیرد  سپس  کشیش صدائی را  در میان  تاریکی  شاخ و برگ درختان  شنید که میگفت : چقدر  خوب حالا  که  شما  پیشکشی داده اید  صدای مرا میشنوید من هشدار  میدهم صبح  هنگام  وقتی  من شکار  خود  را میاورم شما هم  سهم خود را خواهید داشت

 

تمام ان شب کشیش رویاهای وحشتناکی می دید و در نهایت قبل از ساعت سه در حالی که او خواب الود بود احساس میکرد که یک بختک بر روی قفسه سینه او نشسته و گلویش  را فشار میدهد چیزی در درون  او فرو  ریخت و  او  بروی زمین افتاد و  هنگامی که از زمین بلند  شد  در  زیر نور ماه به ان نگاه کرد و دید  که شبیه سر انسان است  که  نیمی فاسد شده  است کشیش دیگری که صدای  گریه ی همکارش را می شنید داخل امد و با نگاه کردن به سر  گفت من  صاحب این سر را میشناسم اعتراف میکنم متعلق به مردی  است که  سه ماه پیش در  سیینا گردن زده شد 


  • رستا بامداد
  • ۰
  • ۰


داستان زیر که مشخص شد در اصل در افسانه های فلورانسی ریشه دارد . توسط من از مردم محلی جمع اوری شده است بطور کامل به کتاب ارادیا مربوط نمیشود ولی نمیتوانستم ان را از کتاب حذف کنم چون موضوعی مشابه است . که در ان دیانا به عنوان الهه ی قمری پاکدامنی شناخته میشود که در ان به دیانا عنوان فانا داده شده است که همانطور که همکارم میگفت ممکن است تانا باشد که در داستان دیگری هم امده بود .

 

تانا یک دختر بسیار زیبا  اما به دشت فقیر بود ، بسیار متواضع و بیغل و غش بود . او برای.بدست اوردن یک زندگی ابرومندانه مزرعه به مزرعه به دنبال کار میرفت تا در اخر مزرعه ای را پیداکرد که یک همکار خشن بیشعور و زشت رو داشت که میخواست او را به طرز خشنی بدست بیاورد ولی هر بار توسط تانا پس زده میشد اما یک شب هنگامی که از خانه ی دهقانی به سمت خانه ی خودش میرفت ، مردی که خود را در بوته ها پنهان کرده بود بر روی او پرید و گفت :  "Non mi' sfuggerai; sara

mia!  شما باید مال من بشوید ، هیچ کمکی این نزدیکی نیست . اما ماه کامل انها را از ان بالا از بهشت نگاه میکرد ، تانا با نا امیدی به روی زانوانش افتاد و این را گریه میکرد :

من روی زمین هیچکس را ندارم تا از من دفاع کند ، تنها تو مرا در این تنگنا میبینی . بنابراین من به تو دعا میکنم ای ماه همانطور که درخشان هستی زیبا هم هستی شکوه و جلال خود را بر تمامی نوع بشر چشمک میزنی من  دعا میکنم که ذهن را  روشن کنی   ذهن این  گردن  کفت  فقیر  را او  که تمایل   دارد من  را  به بدترین شکلی بدست بیاورد نور را در جسمش  قالب بگیر تا اجازه دهد  من   در  ارامش  باشم و درهمین  نور من را  به خانه ام  بازگرداند  .

در  این  هنگام  سایه  ای  نورانی از uno ombra blanca ظاهرر  شد  و  گفت :  برخیز و  به  خانه ات  بازگرد شما   شایسته  ی   لطف او  هستید هیچکس نباید ترس  شما  را  بیشتر  کند ای فقیرترین بر روی زمین شما باید یک الهه باشید الهه  ماه از  افسون ملکه ما .


  • رستا بامداد
  • ۰
  • ۰

فصل ششم خانه ی باد


این داستان به کتاب جادوگران تعلق ندارد ولی من ان را اضافه میکنم . واقعیت اینست که پرستش دیانا قرنهای طولانی در کنار مسیحیت وجود داشت . داستان اصلی توسط مادالنا نوشته شده است ، پس از شنیدن داستان از یک مرد که بومی والاترا بود زنی که به زیارت خانه ی باد میرود . این را هم باید به داستان اضافه کنم که خانه مورد نظر هنوز وجود دارد .

 

یک خانه ی دهقانی بر روی تپه ی مشرف به والترا وجود دارد که بنام خانه ی باد شناخته میشود جائی که در ان یک زن و شوهر زندگی میکردند که تنها یک بچه داشتند ، یک دختر که او را بسیار تحسین میکردند ، طبیعی است که اگر این دختر یک سردرد ساده داشت پدر و مادرش حمله ی بدتری ازدرد داشتند .

 

دختر کمی بزرگتر شد و تمام فکر مادر که بسیار با تقوا بود این بود که دخترش تبدیل به یک راهبه بشود . اما دختر این را دوست نداشت و ارزو داشت که مثل دیگران ازدواج کند . یک روز که از پنجره به بیرون نگاه میکرد ، دید و شنید اواز پرندگان در باغهای انگور و در میان درختان را . او به مادرش گفت که دوست دارد خانواده پرندگان کوچک خودش را داشته باشد . مادر خیلی عصبانی شد و به دخترش یک سیلی زد بانوی جوان گریه میکرد اما میگفت که اگر به هر شیوه ای کتک زده یا تهدید شود ان کار را خواهد کرد . مطمئنا بزودی راهی برای فرار و ازدواج پیدا میکرد . زیرا او نمیدانست اگر بر خلاف میلش راهبه شود چه پیش خواهد امد .

 

 

 

 

مادر با شنیدن این حرف بسیار ترسید او روحیه ی فرزندش را به خوبی میشناخت . میترسید دخترش هم اکنون یک عاشق داشته باشد و رسوائی بزرگی به بار بیاورد . دختر از یک خانواده ی قدیمی و اصیل بود ولی اکنون بیشتر به خاطر استعداد هوش و قدرت یادگیریش ستایش میشد . او با خودش گفت که هم اکنون فقط چنین شخصی میتواند دختر من را ترغیب به پرهیزگار شدن بکند بنا بر این او تصمیم خود را قطعی کرد و دختر را به عنوان راهبه به صومعه وقف کرد و او را تحت تعلیم یک مدیرصومعه باهوش قرار داد . با این حال همه چیز در این دنیا انطور که انتظار ان را داریم پیش نمیرود . کسی نمیداند که یک خرچنگ یا ماهی که در زیر سنگ در رودخانه پنهان شده است چه میکند . چنین اتفاق افتاد که مدیرصومعه اصلا کاتولیک نبود او هیچوقت شاگردش را با تهدیدهائی که ویژه ی زندگی راهبه هاست ازار نداد حتی با دادن یک اجازه کوچک .

 

بانوی جوان که عادت داشت در زیر نور ماه به خواب برود با صدای بلبل ها بیدار شد . او شنید که مدیر صومعه بیدار شد و به بالکن بزرگ رفت . شب بعدی هم همین اتفاق افتاد دخترک بسیار ارام و بدون صدا به دنبال مدیر صومعه رفت و او را دید که دارد دعا میکند و یا دستکم در برابر نور ماه زانو زده است و سلوک منحصر به فردی دارد دعاهائی میخواند که جوانترها نمیتوانند درک کنند و قطعا بخشی از خدمات کلیسا را تشکیل نمیداد .

 

او در اخر بهانه ای پیدا کرد تا در مورد انچه دیده بود با مدیر صومعه صحبت کند . مدیر صومعه بعد از اندکی تامل او را به پنهانکاری در اسرار مرگ و زندگی توصیه کرد زیرا این مسئله مخاطرات زیادی را به همراه داشت . " من هم زمانی که جوان بودم توسط کشیشها تعلیم داده شدم تا خدای نادیدنی را بپرستم اما زمانی یک پیرزن به من اعتماد کرد و به من گفت چرا خدائی را که نمیتوانید ببینید عبادت میکنید در حالی که ماه در شکوه کامل میدرخشد او را عبادت کن ، در هنگام دعا او را بخوان و از کتاب مقدس جادوگران پیروی کن او که ملکه ی پریها و خدای ماه است "

 

دختر به عبادت کننده ی دیانا تبدیل شد و از صمیم قلب برای بدست اوردن یک عاشق دعا کرد به زودی توجه و از خود گذشتگی یک شوالیه شجاع و ثروتمند را بدست اورد او براستی قابل تحسین ترین خواستگاری بود که هر کسی میتوانست ارزو کند . اما مادرش که بیشتر از مورد خشم و عصبانیت قرار گرفتن دخترش خشنود بود تا از خوشبختی او . هنگامی که شوالیه برای خواستگاری تزدش امد به او گفت : از اینجا خارج شو ، دخترم سوگند خورده است که راهبه باشد و باید راهبه بماند یا بمیرد .

 

 

دختردر سلولی در داخل  یک برج ساکت شد حتی بدون همراهی مدیر صومعه اش به خواب رفتن در کف سنگی سلول درد شدیدی به همراه داشت ترجیح میدا از گرسنگی بمیرد تا مسیری که مادرش میخواست طی کند . سپس در شرایط وخیمش به دیانا دعا کرد تا از زندان ازادش کند . چنین شد که او در زندان را یافت که گشوده شده است . او به راحتی فرار کرد و یکدست لباس زائرین را بدست اورد او مسیر طولانی را سفر کرد . دین زمانهای پیشین ائین دیانا  الهه ی فقیران و ستمدیدگان را تعلیم میداد و موعظه میکرد . شهرت حکمت و زیبائی او در تمام ان سرزمین گسترش پیدا کرد مردم او را پرستش کردند و او را La Bella Pellegrina میخواندند ، در اخر شهرت او به مادرش رسید .

 

او بیش از هر زمان دیگری خشمگین بود ، در نهایت پس از مشکلات زیادی او دوباره دستگیر شد و به زندان انداخته شد و در خلق و خوی شریرانه ای از او پرسیده شد ایا اکنون دوست دارد یک راهبه شود او پاسخ داد که این امکان پذیر نیست زیرا او کلیسای کاتولیک را ترک کرده بود و به عنوان یک پرستش کننده ی دیانا و ماه شناخته میشد . سپس مادرش که او را از دست رفته میدید از کشیشها خواست که او را شکنجه کنند تا سرحد مرگ و او را اعدام کنند مانند همه ی کسانی که از دین برمیگشتند اما مردم با این امر موافق نبودند زیرا زیبائی و خوبی او را تحسین میکردند اما او با کمک شوالیه جوانی که عاشقش بود شب قبل از اینکه او را شکنجه کنند به باغ کاخ میرود و دعا میکند او در زیر نور ماه از دیانا میخواهد تا راه نجاتی برای او بیابد که تا از خطر شکنجه شدن و سپس مرگ رهائی بیابد .

باد شدیدی شروع به وزیدن کرد مانند مردی که هرگز مانند ان دیده نشده بود کاخ را با همه ی کسانی که در ان بودند سرنگون کرد و از بین برد نه یک سنگ از سنگهای انجا بر روی دیگری باقی ماند و نه یک روح در بدن هرکس که در انجا زندگی میکرد خدایان به دعاهای او پاسخ دادند  بانوی جوان با عشقش فرار کرد و با او ازدواج کرد و در خانه ی دهقانی که داشتند و هنوز هم پابرجاست تاپایان عمر زندگی کرد 

  • رستا بامداد