کتابخانه رستا بامداد

  • ۰
  • ۰

 


در زمانهای دور یک  خانواده  اشرافی در  فلورانس زندگی میکردند که  به  مرور زمان فقیر  شده  بودند بطوری که در روزهای giorni di festa یا در  روزهای  جشنشان تعداد  بسیار کمی  را تشکیل  میداند  و تنگدست بودند با  این  حال انها هنوز  در  قصر خود در   جائی  که اکنون خیابان  La Via Cittadella وجود دارد زندگی  میکردند  یک قصر قدیمی که هنوز  انها  را  باشکوه نشان  میداد در  حالی که به سختی  چیزی  برای  خوردن داشتند در اطراف این قصر باغ  بزرگی  وجود داشت  جائی که  یک  مجسمه  دیانا که  همراه با سگی در  کنارش  و  کمانی  در دستش و تصویرماه بر  روی پیشانیش ایستاده بود ومیگفتند که شبها وقتی همه  چیز  هنوز جریان  داشت مجسمه  زنده میشد و از انجا میرفت و تا  زمانی  که ماه غروب میکرد و خورشید طلوع میکرد بر  نمیگشت

 

 خانواده انها دو فرزند  داشت که  خوب و  هوشمند بودند  .  یک روز انها به خانه  امدند با تعداد  زیادی  گل  که از  باغ چیده بودند دختر کوچک   به  برادرش  گفت  : بانوی زیبای کماندار باید مقداری از این را داشته باشد تعدادی  از این  گلها را جلوی  مجسمه گذاشتند و  تاج  گلی با انها ساختند و  پسر ان  را  روی سر  دیانا گذاشت سپس  شاعر  بزرگ  ویرجیل او  که  همه چیز  را درباره خدایان  و  الهه ها میدانست وارد باغ شد و  با  لبخند گفت : شما به درستی پیشکشی تاج  گل  را  به الهه انجام داده اید همانطوری که در زمانهای گذشته انجام میشد فقط  دعای پیشکشی باقی مانده است  و  این دعا  را خواند :  ای  الهه دوست داشتنی کمان  ، ای  الهه دوست داشتنی تیر ، همه ی اسب ها و همه ی  شکارچیان تو که در بهشت ستاره باران بیدار ترین هستی ، وقتی که  خورشید در خواب غرق میشود تو  در  شبهنگام به   دنبال شکار هستی ، تا زمانی که روشنائی روز با دمیدن به شیپور  خودت ای  الهه  زیبا سر میزند . در قوی ترین  شکلی دعا میکنم تا اگر  چه لحظه ای به  ما گوش  کنی به ما که تورا  دعا  میکنیم .  سپس  ویرجیل به انها  یاد میدهد دعای مربوط به  نیک بختی را :

 

الهه عادل  رنگین کمان ، ستارگان  و  ماه قویترین  شکارچیان و شب التماس  میکنیم  کمک تو را که  اگر ممکن است به ما بدهی بهترین   ثروت را  برای  همیشه اگر تو قابل  دعا کردن باشی باید بشنوی  شیهه  کشیدن یک اسب  را قورقور کردن یک  قورباغه را اواز یک  پرنده را  اواز  جیرجیرکها  را  .

 

ویرجیل بعد از اموزاندن دعا به انها رفت  سپس بچه  ها  دویدند تا  انچه دیده بودند  به والدینشان  بگویند این  انها  را  تحت  تاثیر  قرار داده  بود که باید  رازی را  نگه میداشتند صبح روز بعد  یک گوزن تازه  کشته  شده  پیدا کردند که  ان  را برای چند شام  خوردند  این  خانواده یک  همسایه داشت که کشیش بود واز همه  ی راههای پرستش  خدایان قدیم  و هر چه به دین خود او تعلق  ندارد متنفر  بود یک روز از کنار باغ عبور  میکرد دید تاج  گلهای سرخ  بر سر  دیانا را  بسیار  خشمگین شد  از  خیابان  یک کلم فاسد  شده پیدا  کرد  و  ان  را بامقداری گل درامیخت و بصورت  دیانا  مالید و گفت : هان ، ای  دیو بت  پرستی این عبادتیست که تو از  من داری و اکنون شیطان در  وجود  تو  ارامش  میگیرد  سپس  کشیش صدائی را  در میان  تاریکی  شاخ و برگ درختان  شنید که میگفت : چقدر  خوب حالا  که  شما  پیشکشی داده اید  صدای مرا میشنوید من هشدار  میدهم صبح  هنگام  وقتی  من شکار  خود  را میاورم شما هم  سهم خود را خواهید داشت

 

تمام ان شب کشیش رویاهای وحشتناکی می دید و در نهایت قبل از ساعت سه در حالی که او خواب الود بود احساس میکرد که یک بختک بر روی قفسه سینه او نشسته و گلویش  را فشار میدهد چیزی در درون  او فرو  ریخت و  او  بروی زمین افتاد و  هنگامی که از زمین بلند  شد  در  زیر نور ماه به ان نگاه کرد و دید  که شبیه سر انسان است  که  نیمی فاسد شده  است کشیش دیگری که صدای  گریه ی همکارش را می شنید داخل امد و با نگاه کردن به سر  گفت من  صاحب این سر را میشناسم اعتراف میکنم متعلق به مردی  است که  سه ماه پیش در  سیینا گردن زده شد 


  • ۹۷/۰۲/۰۶
  • رستا بامداد

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی