کتابخانه رستا بامداد

۳ مطلب با موضوع «اداهای منظوم» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰


 

ادین به منظور اثبات دانش خود با غول وافتروندیر ملاقات میکند انها سوالاتی در باره دین مردم شمالی ارائه میکنند به شرطی که گروه بازنده سر خود را از دست بدهد غول مجازات را متحمل میشود

 

ادین:

اکنون مرا راهنمائی کن فریگ*

من میروم تا وافتروندیر غول را دیدار کنم

من میل بسیاری در دانش افسانه ها دارم

میروم تا با تمام خردم با غول مبارزه کنم

 

فریگ: همسر ادین الهه مادری و ازدواج

فریگ:

من همینک در خانه ام نشسته ام

و با پدر خدایان مشورت میکنم

من باور دارم که غول وافتروندیر

بسیار نیرومند است

 

ادین:

من بسیار سفر کرده ام

بسیار تجربه اندوخته ام

بسیاری افراد توانا را ازموده ام

اما میل دارم تا ببینم تالار وافتروندیر عظیم را

 

فریگ:

امیدوارم به سلامت سفر کنی

و به سلامت برگردی

ممکن است شوخ طبعیت به تو کمک کند

وقتی در حال مبارزه با غول هستی

 

 

 

سپس ادین به راه افتاد

افسانه ای بسازد تا ثابت کند

تا از همه ی غولها خردمند تر است

فردا به تالار غول رفت

 

ادین:

سلام برتو وافتروندیر

امروز به تالار تو امدم تا بدانم

تو تا چه اندازه حیله گری

 

وافتروندیر:

این مرد کیست که در خانه ی من است

با کلمات مرا خطاب میکند

از تالار ما نمیتوانی بیرون بروی

اگر خردمندتر از من نباشی

 

 

 

 

 

ادین :

نام من گگنراد است

مسافت زیادی را امده ام

اکنون بسیار تشنه هستم

نیاز به مهمان نوازی شما دارم

 

وافتروندیر:

گانگرود چرا بر روی زمین ایستاده ای

بیا بر روی یک صندلی بنشین

تا اینکه معلوم شود کدامیک بهتر میدانیم

مهمان یا گوینده ی باستانی

 

گانگراد:

مرد بیچاره باید بیاید

به نزد مرد ثروتمند

خوب حرف بزن یا زبانت را نگه دار

وقتی به نزد مرد تند و تلخ میایم

نمیتوانم درست فکر کنم

 

 

وافتروندیر:

همینطور که داری بر روی زمین راه میروی

به من بگو گاگنراد

کدام رودخانه است که بین

خدایان و غولها جریان دارد

 

گانگراد :

نامش لفینگ است

سرزمین غولها و خدایان را جدا میکند

همیشه باید در جریان باشد

و هیچوقت یخ نمیزند

 

وافتروندیر:

به من بگو ان کدام دشت است

که غولها باید  در میدان جنگ با خدایان

ملاقات کنند

 

 

 

 

 

گانگراد:

نامش ویگرید است

جائی که غولها و خدایان

برای نبرد با هم ملاقات میکنند

صد یارد طولش است

و صد یارد عرضش

جنگ به میان انها حکم خواهد کرد

 

 


  • رستا بامداد
  • ۰
  • ۰

شعر اسمان


 

تمامی راههایی که از دروازه ها شروع میشوند

هنگامی که میخواهی از انها عبور کنی

باید همواره آن را جستجو کنی

مبادا دشمنی در انها کمین کرده باشد

 

سلام بر گیور یک مهمان میاید

غریبه کجا باید بنشیند

او باید چابک باشد

باید با شمیر ها سعی کند

برای اثبات قدرت خود

 

او به اتش نیاز دارد زانوهایش یخ زده است

او به غذا و لباس نیاز دارد

مردی که از کوهستانها میاید

حوله و اب یک دعوت دوستانه

یک مهمان نوازی خوب

یک خوش امد گویی شایسته

 

باید عاقل باشد او که به دوردست سفر میکند

درخانه همه چیز اسان است

هیچ چیزی نمیاموزد

ان که به اموختن نشسته است

 

انسان در سفر نباید به هوشمندیش مغرور شود

بلکه باید با حتیاط عمل کند

خطرات به ندرت با احتیاط هستند

از یک دوست و همراه سریع

هرگز طالب خرد و حقیقت نباش

 

میهمان خردمند همو که به جشن میرود

محطاطانه در سکوت

با گوشهایش میشنود با چشمهایش میبیند

پس هر انسانی هوشمند است

 

او خوشحال است چه چیزی بدست میاورد

شهرت و کلمات نیکو

چیزی که هر مردی باید در قلبش داشته باشد

 

او خوشحال است او که در اختیار دارد

 شهرت و هوش را در زندگی

برای مشاوره ی خوب از قلب دیگری

کمک میگیرد

 

وضع بدی است

او نمیتواند ابجو زیادی حمل کند

بنابراین ابجو زیادی مینوشد

همانطور که گفته شده

ابجو برای پسران مرد است

 

وضع بدی است

هیچکس نمیتواند از روی میز بلند شود

هرکس که بیشتر ابجو بخورد  

کنترل ذهنش را از دست میدهد

 

ابلیویون هرون نامیده میشود

او که قهرمان نوشیدن ابجو است

ذهن مردان را میرباید

مانند پرنده ای که بالهایش را قیچی میکنند

من در غل و زنجیر شدم

در خانه ی گونلود

 

من مست بودم

در کنار فجالار حیله گر

این بهترین مستیست

زمانی که هرکس پس از مستی

خرد خود را دوباره باز میابد

 

کم حرف باش و محتاط

و در جنگ شجاع باش

فرزند یک پادشاه باید

همیشه خوشحال و ازاد باشد

هرکسی باید چنین باشد

تا لحظه رسیدن مرگش

 

مرد ترسو فکر میکند

تا ابد زنده خواهد ماند

اگر از میدان جنگ اجتناب کند

پیری او را در خواهد یافت

هیچ فرصتی برای صلح به او ندهید

شاید نیزه او را نجات بخشد

 

مرد حریص هرگز میانمایه نیست

غم و اندوه فانی خود را میخورد

اغلب اوقات شکمش وقتی میخندد او را ابله جلوه میدهد

گاو میداند کی به خانه برمیگردد

زمانی که از چریدن فارغ شد

ولی مرد نادان اندازه معده خود را نمیداند

 

مرد بدبخت

همه چیز را به مسخره میگیرد

چیزی که او نمیداند

و چیزی که او باید بداند

که او از اشتباهات مصون نیست

 

مرد نادان

 تمام شب را بیدار است

همه چیز را محاسبه میکند

وقتی خسته میشود به خواب میرود

و وقتی که صبح میشود

همه چیز مثل گذشته است

 

مرد نادان

فکر میکند هرکس لبخند میزند

میتواند دوستش باشد

هرچند در باره نادانیش حرف میزنند

وقتی که در جمع هوشمندان نشسته است

 

مرد نادان

فکر میکند هرکس حرف میزند منصف است

اما اگر پایش به دادگاه باز شود

او خواهد دید تعداد کمی مدافع دارد

 

 

 

او خود را عاقل میپندارد

چه کسی میتواند سوالی بپرسد

و همزمان سخن بگوید

هیچکس نمیتواند جهل خود را پنهان کند

زیرا این چیزی است که بین مردم تقسیم شده است

 

او بیش از حد سخن میگوید

یک زبان وراج

که اگر  به درستی کنترل نشود

به صدمات زیادی منجر میشود

 

بسیاری از مردان بسیار مستعد هستند

اما سر میز با هم اختلاف پیدا میکنند

نزاع ممکن است رخ بدهد

اگر میهمانی میهمان دیگر را تحریک کند

 

 

 

 

 

راه و جاده دوست خوبی نیست

نا هموار و ناصاف است

هرچند اگر مقصد یک دوست خوب باشد

مسیر مستقیم میشود هرچند دور باشد

 

خانه ی خودت بهترین است

در خانه ی خودت ارباب هستی

حتی اگر فقط دو بز داشته باشی

و تختخوابی از پوشال کاه داشته باشی

 

من هرگز ندیدم مردی سخاوتمند

یا مهمان نواز را

که هدیه ای که به او داده میشود رد میکند

این بسیار ازادمنشانه است

یا اینکه جبران کردن را خوار بشمارد

 

 

 

 

 

با سلاحها و زره همدیگر را خوشحال کنید

هر کدام را که بیشتر دوست دارید

هدیه دهنده ها و هدیه گیرنده ها

مدت زمان زیادی با هم دوست خواهند بود

اگر همه چیز به خوبی پیش برود

 

برای دوستش

مرد باید دوستان خوبی باشد

و هدایای زیادی بدهد

مردان باید پشت سر هم دریافت کنند

و قهقهه بزنند ولی کمتر دروغ بگوئید

 

برای دوستانشان مرد باید دوست خوبی باشند

و برای دوستان دوستش

اما نه با دشمنانش

با هیچکدام از انها نباید دوستی کند

 

 

 

 

اگر با کسی دوست شدید

کسی که به او اعتماد کامل دارید

مجبور نیستی مثل او فکر کنی

باید هر چند وقت یکبار او را ملاقات کنی

و هدایائی رد و بدل کنید

 

اگر با کسی دوست شدید

و اعتماد کافی به او ندارید

نباید همه چیز را به او بگوئید

باید ماهرانه فکر کنید

و سعی کنید کمتر دروغ بگوئید

 

اگر دوستی داشتی

که به او خیلی بی اعتماد هستی

و به عاطفه داشتن او بدبین هستی

نباید همراه با او بخندید

سعی کنید مقابل افکار او حرف بزنید

ثواب این کار همانند هدیه دادن است

 

 

من یک زمانی جوان بودم

به تنهائی مسافرت میکردم

راهم را گم کردم

خود را غنی میدیدم

تا فرد دیگری را پیدا کردم

مردان از در کنار هم بودن لذت میبرند  

 

مردان شجاع و ازاده بهتر زندگی میکنند

به ندرت غم را گرامی میشمرند

اما مردانی که فکر بسته دارند

از همه چیز میترسند

حتی در هدیه دادن هم خسیس هستند

 

در یک مزرعه پوشاکم را

دراوردم و به دو مرد دادم

دو پهلوان به نظر میامدند

وقتی لباسم را گرفتند

مرد برهنه در معرض توهین قرار گرفت

 

 

یک درخت دربالای تپه بود

بدون برگ و پوستی که از ان محافظت کند

مردی اینچنین را

هیچ کس دوست ندارد

چرا باید مدت طولانی زنده بماند

 

داغتر از اتش

عشق برای پنج روز حرارت دارد

بین دوستان دروغین

وقتی روز ششم بیاید خاموش میشود

و دوستی تمام میشود

 

مثل دانه های شن

عقل بعضی از مردان کم است

خرد مردان برابر نیست

مردان همه جا نیمه هستند

 

 

 

 

هرکس باید در خردمندی میانه رو باشد

هیچ کس نباید از بالا به مردمان نگاه کند

با چنین مردی زندگی متعادل تر است

چه کسی همه چیز را میداند

 

در خردمندی میانه رو باشید

و هیچوقت از بالا به افراد نگاه نکنید

در قلب مرد خردمند به ندرت شادی وجود دارد

 

در خردمندی میانه رو باش

و هیچکس را از بالا نگاه نکن

سرنوشت بیشتر میداند

هیچکس اینده خود را نمیداند

بگذار ذهنت از نگرانی اسوده باشد

 

هیچکس فاقد همه چیز نیست

اگرچه سلامتی او خوب نباشد

یکی فرزندان زیادی دارد

یکی ثروت فراوانی دارد

یکی شغل مناسبی دارد

 

بهتر است انسان زنده باشد

حتی اگر خوشبخت نباشد

مرد زنده میتواند یک گاو داشته باشد

من میبینم که مثل اتش خرج میشود

ثروت یک ثروتمند

درحالی که مرگ از خانه ی او بدور است

 

یک پسر بهتر است

حتی اگر دیر به دنیا بیاید

پس از فوت پدرش

مزار او را زیارت میکند

به راه میافتد و خویشاوندان را دیدار میکند

 

من اکنون به طور صریح صحبت میکنم

ذهن مردان نسبت به زنان نا پایدارتر است

مردها بهتر حرف میزنند

وقتی فکرهای نا درستی دارند

یا میخواهند محطاطانه کسی را گول بزنند

 

باید خوب صحبت کنید

و پول پیشنهاد دهید

وقتی میخواهید عشق زنی را بدست بیاورید

از او تعریف کنید

از خانم بودنش

تا بتوانید به او ابراز علاقه کنید

 

در عشق نباید کسی تعجب کند

که زیباروئی عاشق مردی هوشمند بشود

انسانها بیشتر فریفته ی خردمندان میشوند

تا فریفته انسانهای نادان

 

کسی تعجب نکند از

حماقت دیگری

وقتی انسان میل نیرومندی نسبت به زنان داشته باشد

از او یک احمق میسازد حتی از خردمندان

 

 

 

 

من این را تجربه کردم

وقتی بر روی تپه ها نشسته بودم

منتظر لذت بردن با روح و جسمم بودم

وقتی در کنار یک دوشیزه محتاط بودم

با این وجود اجازه نداشتم

 

دخترک در زیر نور افتاب دراز کشیده بود

لذت یک شاهزاده

هیچ چیز در او شبیه یک دختر زنده نبود

نزدیک شب شد

ادین بیا بر بالین ما

این میتواند فاجعه امیز باشد ما گناه کرده ایم

 

من پشیمان شدم به عشق فکر کردم

به سرنوشت خردمندانه

به این که باید تمام قلب و عشق او را بدست بیاورم

دفعه بعدی که به انجا امدم

چند جنگجو انجا بودند و مشعل روشن کرده بودند

مشعلها تمام فضا را روشن کرده بود

بنا براین راه برای عشقبازی بسته شد

بسیاری از دوشیزه گان خوب

که بسیار سرشناس هستند

توسط مردان بی وفا اغوا شده اند

به هر طریقی مورد اهانت قرار گرفته اند

و در نهایت هیچ چیزی نصیبشان نشده است

 


  • رستا بامداد
  • ۰
  • ۰

پیشگوئیهای والا

پیشگوئیهای والا

 

 گوش فرا دهید از  شما میپرسم ای پسران مقدس

بزرگ و کوچک ای پسران هیمدال*

تو ای والفادر* خمیده قامت ای که بخوبی  با تو ارتباط دارم

داستانهای  قدیمی را به یاد میاورم داستانهای مردانی که پیش  از این بودند

 

هیمدال : خدای محافظت خدای محافظ اسمان

والفادر : ادین پدر همه پدر خدایان

 

هنوز هم  بیاد میاورم غولهای قدیمی را

انها که در  زمانهای دور پرورش  یافته اند

نه  9 جهان  میشناسم با نه 9 درخت

با  ریشه هائی  عمیق در دل زمین

 

در زمانهای  قدیم جائی که یمیر* زندگی میکرد 

نه دریا وجود داشت نه امواج سرد نه ماسه ای

زمین هنوز وجود نداشت بهشتی در اسمان نبود

یک شکاف عمیق وجود داشت و هیچ  کجا چمنی نبود

 

 یمیر : پدر غولهای یخی

 

 

در ان هنگام پسران بور* برخواستند

طاق اسمان را قالب زدند

زمین را  مسطح کردند میدگارت عظیم را

درخشش خورشید از جنوب سنگهای زمین را گرم میکرد

سپس زمین سبز شد از رویش علفها

 

بور :غول یخی از اولین مخلوقات

 

خورشید همسایه ماه سمت راست او بود

او نمیدانست خانه اش در اسمان کجاست

ماه نمیدانست چه قدرت مجذوب کننده ای دارد

ستاره ها نمیدانستند قرارگاهشان در اسمان کجاست

 

سپس  خدایان در  صندلیهایشان در شورا نشستند

تمام نژادهای مقدس  و  شورا برگزار شد

به شب و ماه کمرنگ نامها داده شد

صبح زود ، ظهر هنگام ، بعد از ظهر و شب

وسیله  ای  برای  حساب  کردن سالها

خدایان نژاد اسیر در دشت ایدا ملاقات کردند

 سقف عبادتگاهها و اتشدانها با چوب پوشانده شد

کوره ها ساخته شد چیزهای با ارزش گرانبها

سنگ معدن را ذوب کردند و سریر هایشان را ساختند

انبرها بکار گرفته شد و ابزارها ساخته شد

 

 

سپس در خانه هایشان در صلح زندگی کردند

بر روی میزها بازی کردند چیزی از طلا کم نداشتند

تا زمانی که سه دختر جنگجو امدند همه قدرتمند از جونتهایم

 

سپس تمامی قدرتمندان در صندلیهایشان در شوری نشستند

تمامی مقدسان و شورا برگزار شد

چه کسی باید برافراشد نژاد کوتوله ها را

از خون بریمیر * و  پای بلین*

 

بریمیر و بلین : غولهای  دریائی

 

 

 

اول مونتسوگنیر بود بلند قد ترین کوتوله

دورین  دومین  بود که شبیه مردان بود

از انها بسیاری  از کوتوله ها درزمین پراکنده  شدند

همانطور  که دورین میگفت :

 

نای و نیدی نورتری و سوتری

اتریش و وستری، الثیف، دالین

نار و نین، نایپینگ، دین

بیفور، بوفور، بمبور، نوری

ان و انار ایی   میودیوینتیر

 

 

وگگ و گندالف وینالف، تریین

تیک و تورین لیتر ثرور و ویتر

نور و نیراد ریگن و  رادسیوید

و ......

 

سپس سه نفر بیرون امدند  از خانه خدایان

قدرتمند و مهربان

دو  نفر بدون سرنوشت

روح انها جذبه ای نداشت

احساساتی نداشتند

خونشان به جنب و  جوش در  نمیامد

و رنگ و  روی  خوبی  نداشتند

 

روحشان تبدیل شد به  ادین *

احساساتشان  تبدیل شد  به  هوینیر*

خونشان تبدیل شد به لودور *

و رنگ و روی خوبی پیدا کردند

 

هوینیر و لودور از  خدایان اسیر  در خلقت انسان به  ادین  کمک  میکنند

 

 

من  ان خاکستر  ایستاده را میبینم

ایگدراسیل * بلند قامت را

یک درخت عظیم را که با ابی روشن  ابیاری میشود

سپس شبنمها از روی برگهای ان به دره ها سقوط میکنند

و زمینها سرسبز میشود از این فواره عظیم

 

 

سپس سه زن جنگجو امدند

بلند قد ترینشان اورد بود

دومین ورداندی سومین اسکالد

بر روی لوحه نقش کردند

قوانین وضع شدند و به  فرزندان انسان

زمان زندگی و سرنوشت انها اعطا شد

 

چه چیزی از  من میپرسی ؟

ادین من همه چیز را میدانم

تو هر  روز چشم خود را شستشو میدادی

در چاه خالص میم

 ایا اکنون درک میکنم ایا  چیز دیگریست ؟

 

رئیس میزبانان به  انها داد

انگشترها و گردنبند هائی را

گفتمان مفیدی کرند

و انها روح فرشته های الهی را  دیدند

که بر جهان  سیطره  داشت

 

 

سپس والکریها دیدند

پنج سوار مهاجم را

اماده حمله به مردم خدایان بودند

سپس اولین جنگ زمین اغاز شد

والکری ها  *مهاجمین را

سه بار سوزاندند و هربار مهاجمین زنده میشدند

 

والکری ها : زنان جنگجو ، فرشته ها

 

 

اکنون میتوانم ببینم

راگناروک اخرین نبرد خدایان را

برادر و برادر  باید با یکدیگر بجگنند

و یکدیگر را بکشند

پسر عمو ها باید باهم بجنگند

خویشاوندی از بین  میرود

زمین به  لرزه درمیاید

غولهای بزرگ فرار میکنند

 

 

 

 

 

در جهان خشم بزرگی وجود دارد

زمانی  که تبر ها برافراشته میشوند

شمشیر ها از نیام بیرون کشیده میشوند

سپرها به دو نیم  تقسیم میشوند

 

زمان بادها زمان گرگها

زمانی که دنیا غرق میشود

درخت مرکزی اتش میگیرد

درخت مرکزی  به لرزه درمیاید

 

مار بزرگ جوتون ازاد میشود

در خلیج پر هیاهو ی گارم

او تخته سنگهای غاری

که در ان زندانیست به دو نیم میکند

اب  ها بالا میاید و مار بزرگ چنبره عظیمی میزند

عقابها اشک میریزند برای  اجساد قربانیان مار

 

 

 

 

مانند کشتی در دریا حرکت میکند

و لوکی ان را هدایت میکند

به همراه گرگ عظیم فنریر که با مار برادر است

از سمت جنوب حمله میکنند

با شعله های سو سو زن

با شمشیرهای براق

تپه های سنگی  در هم شکسته میشوند

غولها به سمت جهنم و بهشت حرکت میکنند

کوتوله ها در پشت دروازه های سنگی ناله سر میدهند

 

 

سپس دومین اندوه  اتفاق  میافتد

اودین میرود تا با گرگ مبارزه کند

با ان قاتل درخشان سپس  اودین مغلوب میشود

و محبوب فریگ سقوط  میکند

 

سپس ویکتور پسر اودین میرود

تا با گرگ مبارزه کند

او با نوک شمشیرش قلب هیولا را  سوراخ میکند

و انتقام پدرش را میگیرد

انگاه پسر اودین مار جهانی  را نابود می کند

مار دور پسر فلورگین چنبره زده  است

مردم خانه های خود را ترک کرده اند

خورشید تاریک میشود

زمین در اقیانوسها غرق  میشود

تمامی ستاره های روشن از بهشت سقوط میکنند

درخت پرورش دهنده اتش  میگیرد

 

 

خدایان  نژاد ازیر همیگر را ملاقات میکنند

جهان را  دوباره برپا میکنند

 میزهای طلائی برپا میشوند

و چمنها دوباره همه جا را میگیرند

درست مانند زمانی که خدایان حاکم بودند

 

و نژاد  فجوینیر به انها  کمک میکنند

بالدر و هودر در خانه ها ی شگفت  انگیزی ساکن میشوند

و همینطور هانیر انها به خورشید که به طرز 

شگفت انگیزی میدرخشید خیره شدند

و صلحی پایدار شد که باید تاابد باقی بماند

 


  • رستا بامداد