کتابخانه رستا بامداد

۲ مطلب با موضوع «اسطوره های مصری» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

ترازدی ازیریس

 

هنگامی که ازیریس متولد شد صدای در اسمان بانگ زد

اکنون پروردگار همه چیز متولد شد

هنگامی که رع پیر شد ازیریس برجایش به تخت سلطنت نشست

و به سرزمین مصر حکومت کرد

هنگامی که او به میان مردم امد انها وحشی بودند

انها حیوانات وحشی را شکار میکردند

در قبیله های پراکنده اینجا و انجا میرفتند

و قبایل مختلف بر سر تپه ها و جنگلها با یکدیگر نبرد میکردند

راهشان شیطانی بود و خواسته هایشان گناهکارانه بود

ازیریس طلیعه عصر جدیدی بود

او قوانین خوب و الزام اوری را تعیین کرد

او فقط فرمان را ادا کرد

و در بین مردم با حکمت قضاوت کرد

او باعث شد صلح در سرزمین مصر مدت زیادی دوام بیاورد

ایزیس ملکه و مصاحب ازیریس بود

او خردی بسیارعظیمی داشت

قدرت درک کردن نیازهای مردم

او خوشه های گندم و جو را که به صورت وحشی روئیده بودند جمع اوری میکرد

خوشه ها را به پادشاه داد

و ازیریس به مردم اموزش داد چگونه زمین کنار رود نیل را بشکافند

بذرها را بکارند و در فصل برداشت جمع اوری کنند

همینطور او به مردم یاد داد تا ذرت را ارد کنند و با ان خمیر درست کنند

تا غذائی مقوی به دست بیاورند

پادشاه عاقل درختهای تاک بلندی کاشت و از انها میوه گرفت

او مانند پدری برای مردمش بود

و به انها اموزش داد تا خدایان را پرستش کنند

برای برپا داشتن معبد ها و پاک زندگی کردن

دیگر دستهای برادران بر روی هم بلند نمیشد

این کامیابی بزرگی بود در عصر پادشاهی ازیریس

وقتی پادشاه نتایج بزرگی در مصر بدست اورد

به چهار گوشه جهان سفر کرد تا خرد و دانش را به مردم اموزش دهد

و بر انها حکومت کند تا راه های اهریمنیشان را رها کنند

نه با جنگ و فتح و غلبه بلکه با سخنان ملایم و خردمندانه

همراهه با موسیقی و اواز صلح  را در زیر پاهایش میپیمود

و مردم از لبانش چیزهای زیادی را یاد میگرفتند

ایسیس تا زمان بازگشت ازیریس بر سرزمین مصر حکومت میکرد

او از ست نیرومند تر بود همو که با حسادت به کارهای برادرش نگاه میکرد

قلبش پر از اندیشه های اهریمنی و علاقه به جنگ بجای صلح شد

او میخواست در مصر شورشی برپا کند اما ملکه توطئه های او را خنثی میکرد

ست میدید که تلاشهایش برای نبرد کردن با ازیریس بیفایده است

سعی کرد با استفاده از مکر بر او چیره شود

او هفتاد نفر پیرو داشت که دو تایشان بنده ملکه اتیوپی بودند

وقتی ازیریس از جنگ بازگشت جشن سلطنتی به افتخار او برگزار شد

اما ست یک دسیسه شیطانی طراحی کرد

یک تابوت خوش ساخت و تزئین شده با خود اورد

همه حاضران در جشن زیبائی ان را تحسین میکردند

بعد از اینکه همه مست کردند شرط بستند هرکس قد و قامتش

اندازه ان جعبه باشد صاحب ان بشود

هیچ شک و تردیدی در نیت شیطانی افراد وفادار ازیریس نمیرفت

مهمانها به ارامی حرف میزدند

صدای تند و تیز یکدیگر را می شنیدند

بنابراین یکی پس از دیگری وارد تابوت شدند

اما قد و قامت هیچکدام اندازه تابوت نبود

سپس ازیریس پیش رفت و قد و قامتش درست به اندازه تابوت بود

پیروان شرور ست در این هنگام به سمت تابوت شتافتند و درب ان را بستند

بنابراین ان جعبه به تابوت ازیریس تبدیل شد چون نمیتوانست تنفس کند

پیروان ست تابوت را به رود نیل انداختند رود نیل تابوت را ب جای نامعلومی برد

و ب این ترتیب سالهای حکومت ازیریس به پایان رسید

هنگامی که اخبار بد به ازیس منتقل شد او بسیار ناراحت شد و زاری کرد

شانه ی موهایش را باز کرد و لباسهای عزاداری را پوشید

و به دنبال کالبد ازیریس روان شد

اوتا زمانی که چیزی را که دنبالش بود پیدا نمیکرد  نمیتوانست ارام و قرار داشته باشد

او از هرکس که میدید پرس و جو میکرد

تا چند بچه ساحلی به او گفتند جعبه را بر روی اب شناور دیده اند

که در کنار دلتای رود نیل وارد شهر تانیس شده است

در این هنگام هفت عقرب به کمک او امدند

که از او محافظت میکردند و راه را برای او باز میکردند

و انوبیس و نفتیس دختر ازیریس او را راهنمائی میکردند

یک روز ایرزیس در خانه زن مستمندی پناه گرفته بود

پیرزن از دیدن شکل عقربها در وحشت فرو رفته بود

تا اینکه یکی از عقربها کودک او را نیش زد

ایسیس قلبا بسیار متاسف شد و با خواندن وردهای جادوئی

فرزند او را دوباره زنده کرد

ایسیس از ازیریس حامله بود و فرزندش هوروس را به دنیا اورد

ست قصد داشت تا مادر و فرزندش را فرا بگیرد و انها را در خانه زندانی کند

تا خودش بتواند وارث تاج و تخت ازیریس بشود اما تحوت دانا از اشمان فرود امد و به ایسیس هشدار داد

اراده ی خدایان این بود که او بتواند زنده بماند و انتقام خون پدرش را بگیرد


ادامه دارد
  • رستا بامداد
  • ۰
  • ۰

اسطوره مصری افرینش

در ابتدا جهان مرداب بزرگی بود بنام نو*

و این محل سکونت پدر خدایان بود

نو گفت من در پائین هستم و رع* ظهر هنگام در اسمان است

خدای روشنائی در ابتدا مانند تخم مرغ درخشانی در اغوش ابهای نو قرار گرفت

انها اولین پدر و مادر بودند و از همنشینی همدیگر لذت میبردند

اکنون رع برتر و بزرگتر از نو بود

او پدر الهی و فرمانروای خدایان بود

اولین مخلوق انها و حاصل اولین عشق انها شو خدای بادها بود

سرش مانند شیر بود و به او میگفتند باران افشان چون خدای باران بود

در این زمان این دو خدای مخلوق در اسمان ظاهر شدند به نام صورت فلکی دوقلوها

بعد از ان خدای زمین سب و نو خدای ازدواج با هم ازدواج کردند

انها پدرومادر اوزیریس همسر ایسیس و ست همسر نفتیس بودند

سپس رع خدای خورشید شروع به سخن گفتن کرد

بهشت را خلق کرد و شو* بلند پرواز در طاق اسمان جای گرفت

سپس رع با توجه به میل خود به سرتا سر جهان نگاه کرد

هر انچه در اب زندگی میکرد و بر روی خشکی زندگی میکرد خلق کرد

سپس رع انسانها را خلق کرد و خودش هم به میان انها رفت و پادشاه انها بود

سپس ایسیس که همسر ازیریس بود و در زمین قدرتی همانند رع داشت

از کارهای بشر خسته شد

رع هر روز قدم میزد و خدایانی که همراه او بودند از حکمتهایش استفاده میکردند

یکروز که روی تختش نشسته بود و سخنرانی میکرد چند قطره از اب دهانش بر روی زمین چکید

ایسیس ان چند قطره بزاق را گرفت و با خاک زمین ترکیب کرد و یک مار زهر دار بوجود اورد

بزودی وقتی رع داشت در راه با همراههانش قدم میزد به مار برخورد

مار رع را گزید و درد و سوزشی ایجاد شد که فریاد رع به اسمان شد

سپس خدایانی که همراه او بودند گفتند تو را چه میشود

او همان طور که تمام بدنش میلرزید و دندانهایش به هم فشرده میشد

زیرا که سم در تمام بدنش پخش شده بود همانطور که طغیان نیل سرزمین مصر را ابیاری میکند

گفت فرزندان من را کنار من جمع کنید تا در باره انچه رخ داد و بسیار دردناک است توضیح دهم

من هم اکنون مصیبت و درد زیادی را تحمل میکنم

اما در درون قلبم چیزی را نمیتوانم ببینم

برای اینکه من خودم را با دست خودم زخمی نکردم

بنا بر این من قدرت کافی ندارم تا ببینم چه کسی این مصیبت  و غم جانکاه را بر من وارد اورده است

او ادامه داد و گفت من خدای نیرومندی هستم فرزند خدائی نیرومند

پدرم دانشی را که مربوط به قدرتمند بودن است به من یاد داد

طوری که هیچ جادوگری غیر از من انرا نمیداند

دانستن آن علوم باعث میشود فردی بتواند کاری اهریمنی را علیه من انجام دهد

اینگونه که من میبینم از انجا که همه جهان را خلق کرده ام

این (زهر) که تمام بدن مرا میسوزاند و لبهایم را به رعشه میاندازد اب نیست

وصیت من این است که فرزندانم دور من جمع شوند

و کلماتی را که مربوط به خلقت جهان است یاد بگیرند

همه ی فرزندان رع به خواست او اورده شدند

ایسیس جادوگر در میان انها امد و همه به شدت ناراحت بودند

اما او کلمات قدرتمندی را ادا کرد

و زندگی را به رع که حیات از بدن او خارج میشد دوباره بخشید

او گفت تو را چه میشود ای پدر مقدسم

من طلسمی مواج دارم که توطئه های دشمنان را خنثی میکند

من مار را با درخشندگی شکوه شما منکوب میکنم

رع پاسخ داد یک چیز بدخیم مرا نیش زد

اتش نیست اما تمامی بدن مرا میسوزاند

اب نیست اما بدن من یخ کرده است و لب هایم به لرزه افتاده است

چشمانم نیز کم سو شده است وقطرات عرق از پیشانیم میریزد

اکنون تو باید اسم رمز خود را به من بگوئی

براستی من میتوانم با قدرت نام تو درد و ناراحتی را از بین ببرم

رع رنج و اندوه او را شنید و گفت :

من بهشت و زمین را خلق کردم من زمین را شکل دادم

و کوهستانها ساخته ی دست من است

من دریاها را ساختم و باعث شدم تا طغیان رود نیل تمامی مصر را سیراب کند

من پدر خدایان و الهه ها هستم

من به انها حیات بخشیدم

 و به هر موجود زنده ای را که بر روی زمین راه میرود یا در اعماق دریاهاست

وقتی من چشمهایم را باز میکنم روشنائی روز است

و وقتی چشمانم را میبندم  انبوه تاریکی است

نام مخفی من برای خدایان اشکار نیست

نام من در سپیده دم خپرا است در ظهر رع

و در شبانگاه توم

بنابرین پدر الهی صحبت کرد ولی سخن او شکوهمند و جادوئی بود

و تسکین دنده و ارامبخش نبود

سم هنوز بدنش را میسوزاند و هنوز اندامش میلرزید

به نظر میرسید او اماده مرگ است

ایسیس جادوگر سخنان او را شنیده بود

اما در دلش هیچ اندوهی نبود

او بیشتر از هرچیزی ارزو داشت

تا دانش رع را به اشتراک بگذارد

او نیاز داشت تا نام مقدس رع را

که در اغاز نو بر زبان اورد و از ان ابستن شد بداند

سپس ایسیس گفت پدر تو هنوز نام قدرت خود را به من نگفتی 

اگر ان را بر من اشکار کنی قدرت ان را خواهم داشت تا تو را معالجه کنم

در این هنگام نور خورشید ناپدید شده بود

قایق خورشید خالی بود و تاریکی همه جا را فرا گرفته بود

سپس ایسیس نام مخفی رع را در قلب خود دریافت کرد

و گفت خارج شو ای سم از بدن رع از قلب و گوشت او خارج شو

جاری شو تا دهانش دوباره درخشان شود

من بر مار غلبه میکنم و اکنون سم بر روی زمین جاری میشود

در این هنگام گوشت بدن رع به طلا و استخوانهایش

به نقره تبدیل شده بود

رع سپس دستور داد خدایان در معبد هلیپولیس جمع شوند

و گفت ای نو همسر من که قبل از من وجود داشتی

میبینی که سخنان بر علیه من از انسانهای متمرد شنیده میشود

تا انجا که میخواستند مرا بکشند

برای ان من در قلبم ارزو میکنم جهانی که خلق کردم نابود شود

همه ی جهان از طریق سیلی نابود میشود همچنان که قبلا بود

من فقط پسرم ازیریس و پسرش هوروس را نجات دادم

بر ازیریس قدرت داده خواهد شد تا بر مردم حکومت کند

و هوروس از تخت پادشاهی که روی جزیره شعله های اتشین قرار دارد بالا برود

سپس نو گفت ای پسر من که تو از من قدرتمند تر بودی هرچند من به تو زندگی بخشیدم

تاج و تختت استوار باشد و ترس تو در بین زندگان باشد

 بگذار چشمانت پیش رو باشند در برابر شورشگران علیه پادشاهیت

سپس رع گفت اکنون مردان در حال فرار در میان تپه ها هستند

انها به خاطر کلماتی که ادا شد در حال از ترس لرزیدن هستند

سپس خورشید چشم رع درمیان انسانها در تپه ها رفت

چشم هیچ انسانی نمیتوانست در مقابل خورشید مقاومت کند

همه ی انها سوزاند شدند و الهه ها چند روزی در خون راه میرفتند

بعد رع پشیمان شد خشم شدید او از بین رفت و در پی بقای انسان بود

چند پیامبر میان مردمان فرستاد که به سرعت باد حرکت میکردند

تا تعالیمش را در میان مردم رواج دهند

بعد از اینکه او پیروانش را مشاهد کرد که در همه جهان منتشر شده اند

گفت از این به بعد تاج و تخت پادشاهی من در اسمان خواهد بود نه بر روی زمین

از این بعد من روزها اسمان زمین را روشن میکنم و شب ها با اهریمنان نبرد مینمایم

 


  • رستا بامداد