کتابخانه رستا بامداد

۱۰ مطلب با موضوع «کتاب ارادیا» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

دانلود کتاب ارادیا

  • رستا بامداد
  • ۰
  • ۰

 


در زمانهای دور یک  خانواده  اشرافی در  فلورانس زندگی میکردند که  به  مرور زمان فقیر  شده  بودند بطوری که در روزهای giorni di festa یا در  روزهای  جشنشان تعداد  بسیار کمی  را تشکیل  میداند  و تنگدست بودند با  این  حال انها هنوز  در  قصر خود در   جائی  که اکنون خیابان  La Via Cittadella وجود دارد زندگی  میکردند  یک قصر قدیمی که هنوز  انها  را  باشکوه نشان  میداد در  حالی که به سختی  چیزی  برای  خوردن داشتند در اطراف این قصر باغ  بزرگی  وجود داشت  جائی که  یک  مجسمه  دیانا که  همراه با سگی در  کنارش  و  کمانی  در دستش و تصویرماه بر  روی پیشانیش ایستاده بود ومیگفتند که شبها وقتی همه  چیز  هنوز جریان  داشت مجسمه  زنده میشد و از انجا میرفت و تا  زمانی  که ماه غروب میکرد و خورشید طلوع میکرد بر  نمیگشت

 

 خانواده انها دو فرزند  داشت که  خوب و  هوشمند بودند  .  یک روز انها به خانه  امدند با تعداد  زیادی  گل  که از  باغ چیده بودند دختر کوچک   به  برادرش  گفت  : بانوی زیبای کماندار باید مقداری از این را داشته باشد تعدادی  از این  گلها را جلوی  مجسمه گذاشتند و  تاج  گلی با انها ساختند و  پسر ان  را  روی سر  دیانا گذاشت سپس  شاعر  بزرگ  ویرجیل او  که  همه چیز  را درباره خدایان  و  الهه ها میدانست وارد باغ شد و  با  لبخند گفت : شما به درستی پیشکشی تاج  گل  را  به الهه انجام داده اید همانطوری که در زمانهای گذشته انجام میشد فقط  دعای پیشکشی باقی مانده است  و  این دعا  را خواند :  ای  الهه دوست داشتنی کمان  ، ای  الهه دوست داشتنی تیر ، همه ی اسب ها و همه ی  شکارچیان تو که در بهشت ستاره باران بیدار ترین هستی ، وقتی که  خورشید در خواب غرق میشود تو  در  شبهنگام به   دنبال شکار هستی ، تا زمانی که روشنائی روز با دمیدن به شیپور  خودت ای  الهه  زیبا سر میزند . در قوی ترین  شکلی دعا میکنم تا اگر  چه لحظه ای به  ما گوش  کنی به ما که تورا  دعا  میکنیم .  سپس  ویرجیل به انها  یاد میدهد دعای مربوط به  نیک بختی را :

 

الهه عادل  رنگین کمان ، ستارگان  و  ماه قویترین  شکارچیان و شب التماس  میکنیم  کمک تو را که  اگر ممکن است به ما بدهی بهترین   ثروت را  برای  همیشه اگر تو قابل  دعا کردن باشی باید بشنوی  شیهه  کشیدن یک اسب  را قورقور کردن یک  قورباغه را اواز یک  پرنده را  اواز  جیرجیرکها  را  .

 

ویرجیل بعد از اموزاندن دعا به انها رفت  سپس بچه  ها  دویدند تا  انچه دیده بودند  به والدینشان  بگویند این  انها  را  تحت  تاثیر  قرار داده  بود که باید  رازی را  نگه میداشتند صبح روز بعد  یک گوزن تازه  کشته  شده  پیدا کردند که  ان  را برای چند شام  خوردند  این  خانواده یک  همسایه داشت که کشیش بود واز همه  ی راههای پرستش  خدایان قدیم  و هر چه به دین خود او تعلق  ندارد متنفر  بود یک روز از کنار باغ عبور  میکرد دید تاج  گلهای سرخ  بر سر  دیانا را  بسیار  خشمگین شد  از  خیابان  یک کلم فاسد  شده پیدا  کرد  و  ان  را بامقداری گل درامیخت و بصورت  دیانا  مالید و گفت : هان ، ای  دیو بت  پرستی این عبادتیست که تو از  من داری و اکنون شیطان در  وجود  تو  ارامش  میگیرد  سپس  کشیش صدائی را  در میان  تاریکی  شاخ و برگ درختان  شنید که میگفت : چقدر  خوب حالا  که  شما  پیشکشی داده اید  صدای مرا میشنوید من هشدار  میدهم صبح  هنگام  وقتی  من شکار  خود  را میاورم شما هم  سهم خود را خواهید داشت

 

تمام ان شب کشیش رویاهای وحشتناکی می دید و در نهایت قبل از ساعت سه در حالی که او خواب الود بود احساس میکرد که یک بختک بر روی قفسه سینه او نشسته و گلویش  را فشار میدهد چیزی در درون  او فرو  ریخت و  او  بروی زمین افتاد و  هنگامی که از زمین بلند  شد  در  زیر نور ماه به ان نگاه کرد و دید  که شبیه سر انسان است  که  نیمی فاسد شده  است کشیش دیگری که صدای  گریه ی همکارش را می شنید داخل امد و با نگاه کردن به سر  گفت من  صاحب این سر را میشناسم اعتراف میکنم متعلق به مردی  است که  سه ماه پیش در  سیینا گردن زده شد 


  • رستا بامداد
  • ۰
  • ۰


داستان زیر که مشخص شد در اصل در افسانه های فلورانسی ریشه دارد . توسط من از مردم محلی جمع اوری شده است بطور کامل به کتاب ارادیا مربوط نمیشود ولی نمیتوانستم ان را از کتاب حذف کنم چون موضوعی مشابه است . که در ان دیانا به عنوان الهه ی قمری پاکدامنی شناخته میشود که در ان به دیانا عنوان فانا داده شده است که همانطور که همکارم میگفت ممکن است تانا باشد که در داستان دیگری هم امده بود .

 

تانا یک دختر بسیار زیبا  اما به دشت فقیر بود ، بسیار متواضع و بیغل و غش بود . او برای.بدست اوردن یک زندگی ابرومندانه مزرعه به مزرعه به دنبال کار میرفت تا در اخر مزرعه ای را پیداکرد که یک همکار خشن بیشعور و زشت رو داشت که میخواست او را به طرز خشنی بدست بیاورد ولی هر بار توسط تانا پس زده میشد اما یک شب هنگامی که از خانه ی دهقانی به سمت خانه ی خودش میرفت ، مردی که خود را در بوته ها پنهان کرده بود بر روی او پرید و گفت :  "Non mi' sfuggerai; sara

mia!  شما باید مال من بشوید ، هیچ کمکی این نزدیکی نیست . اما ماه کامل انها را از ان بالا از بهشت نگاه میکرد ، تانا با نا امیدی به روی زانوانش افتاد و این را گریه میکرد :

من روی زمین هیچکس را ندارم تا از من دفاع کند ، تنها تو مرا در این تنگنا میبینی . بنابراین من به تو دعا میکنم ای ماه همانطور که درخشان هستی زیبا هم هستی شکوه و جلال خود را بر تمامی نوع بشر چشمک میزنی من  دعا میکنم که ذهن را  روشن کنی   ذهن این  گردن  کفت  فقیر  را او  که تمایل   دارد من  را  به بدترین شکلی بدست بیاورد نور را در جسمش  قالب بگیر تا اجازه دهد  من   در  ارامش  باشم و درهمین  نور من را  به خانه ام  بازگرداند  .

در  این  هنگام  سایه  ای  نورانی از uno ombra blanca ظاهرر  شد  و  گفت :  برخیز و  به  خانه ات  بازگرد شما   شایسته  ی   لطف او  هستید هیچکس نباید ترس  شما  را  بیشتر  کند ای فقیرترین بر روی زمین شما باید یک الهه باشید الهه  ماه از  افسون ملکه ما .


  • رستا بامداد
  • ۰
  • ۰

فصل ششم خانه ی باد


این داستان به کتاب جادوگران تعلق ندارد ولی من ان را اضافه میکنم . واقعیت اینست که پرستش دیانا قرنهای طولانی در کنار مسیحیت وجود داشت . داستان اصلی توسط مادالنا نوشته شده است ، پس از شنیدن داستان از یک مرد که بومی والاترا بود زنی که به زیارت خانه ی باد میرود . این را هم باید به داستان اضافه کنم که خانه مورد نظر هنوز وجود دارد .

 

یک خانه ی دهقانی بر روی تپه ی مشرف به والترا وجود دارد که بنام خانه ی باد شناخته میشود جائی که در ان یک زن و شوهر زندگی میکردند که تنها یک بچه داشتند ، یک دختر که او را بسیار تحسین میکردند ، طبیعی است که اگر این دختر یک سردرد ساده داشت پدر و مادرش حمله ی بدتری ازدرد داشتند .

 

دختر کمی بزرگتر شد و تمام فکر مادر که بسیار با تقوا بود این بود که دخترش تبدیل به یک راهبه بشود . اما دختر این را دوست نداشت و ارزو داشت که مثل دیگران ازدواج کند . یک روز که از پنجره به بیرون نگاه میکرد ، دید و شنید اواز پرندگان در باغهای انگور و در میان درختان را . او به مادرش گفت که دوست دارد خانواده پرندگان کوچک خودش را داشته باشد . مادر خیلی عصبانی شد و به دخترش یک سیلی زد بانوی جوان گریه میکرد اما میگفت که اگر به هر شیوه ای کتک زده یا تهدید شود ان کار را خواهد کرد . مطمئنا بزودی راهی برای فرار و ازدواج پیدا میکرد . زیرا او نمیدانست اگر بر خلاف میلش راهبه شود چه پیش خواهد امد .

 

 

 

 

مادر با شنیدن این حرف بسیار ترسید او روحیه ی فرزندش را به خوبی میشناخت . میترسید دخترش هم اکنون یک عاشق داشته باشد و رسوائی بزرگی به بار بیاورد . دختر از یک خانواده ی قدیمی و اصیل بود ولی اکنون بیشتر به خاطر استعداد هوش و قدرت یادگیریش ستایش میشد . او با خودش گفت که هم اکنون فقط چنین شخصی میتواند دختر من را ترغیب به پرهیزگار شدن بکند بنا بر این او تصمیم خود را قطعی کرد و دختر را به عنوان راهبه به صومعه وقف کرد و او را تحت تعلیم یک مدیرصومعه باهوش قرار داد . با این حال همه چیز در این دنیا انطور که انتظار ان را داریم پیش نمیرود . کسی نمیداند که یک خرچنگ یا ماهی که در زیر سنگ در رودخانه پنهان شده است چه میکند . چنین اتفاق افتاد که مدیرصومعه اصلا کاتولیک نبود او هیچوقت شاگردش را با تهدیدهائی که ویژه ی زندگی راهبه هاست ازار نداد حتی با دادن یک اجازه کوچک .

 

بانوی جوان که عادت داشت در زیر نور ماه به خواب برود با صدای بلبل ها بیدار شد . او شنید که مدیر صومعه بیدار شد و به بالکن بزرگ رفت . شب بعدی هم همین اتفاق افتاد دخترک بسیار ارام و بدون صدا به دنبال مدیر صومعه رفت و او را دید که دارد دعا میکند و یا دستکم در برابر نور ماه زانو زده است و سلوک منحصر به فردی دارد دعاهائی میخواند که جوانترها نمیتوانند درک کنند و قطعا بخشی از خدمات کلیسا را تشکیل نمیداد .

 

او در اخر بهانه ای پیدا کرد تا در مورد انچه دیده بود با مدیر صومعه صحبت کند . مدیر صومعه بعد از اندکی تامل او را به پنهانکاری در اسرار مرگ و زندگی توصیه کرد زیرا این مسئله مخاطرات زیادی را به همراه داشت . " من هم زمانی که جوان بودم توسط کشیشها تعلیم داده شدم تا خدای نادیدنی را بپرستم اما زمانی یک پیرزن به من اعتماد کرد و به من گفت چرا خدائی را که نمیتوانید ببینید عبادت میکنید در حالی که ماه در شکوه کامل میدرخشد او را عبادت کن ، در هنگام دعا او را بخوان و از کتاب مقدس جادوگران پیروی کن او که ملکه ی پریها و خدای ماه است "

 

دختر به عبادت کننده ی دیانا تبدیل شد و از صمیم قلب برای بدست اوردن یک عاشق دعا کرد به زودی توجه و از خود گذشتگی یک شوالیه شجاع و ثروتمند را بدست اورد او براستی قابل تحسین ترین خواستگاری بود که هر کسی میتوانست ارزو کند . اما مادرش که بیشتر از مورد خشم و عصبانیت قرار گرفتن دخترش خشنود بود تا از خوشبختی او . هنگامی که شوالیه برای خواستگاری تزدش امد به او گفت : از اینجا خارج شو ، دخترم سوگند خورده است که راهبه باشد و باید راهبه بماند یا بمیرد .

 

 

دختردر سلولی در داخل  یک برج ساکت شد حتی بدون همراهی مدیر صومعه اش به خواب رفتن در کف سنگی سلول درد شدیدی به همراه داشت ترجیح میدا از گرسنگی بمیرد تا مسیری که مادرش میخواست طی کند . سپس در شرایط وخیمش به دیانا دعا کرد تا از زندان ازادش کند . چنین شد که او در زندان را یافت که گشوده شده است . او به راحتی فرار کرد و یکدست لباس زائرین را بدست اورد او مسیر طولانی را سفر کرد . دین زمانهای پیشین ائین دیانا  الهه ی فقیران و ستمدیدگان را تعلیم میداد و موعظه میکرد . شهرت حکمت و زیبائی او در تمام ان سرزمین گسترش پیدا کرد مردم او را پرستش کردند و او را La Bella Pellegrina میخواندند ، در اخر شهرت او به مادرش رسید .

 

او بیش از هر زمان دیگری خشمگین بود ، در نهایت پس از مشکلات زیادی او دوباره دستگیر شد و به زندان انداخته شد و در خلق و خوی شریرانه ای از او پرسیده شد ایا اکنون دوست دارد یک راهبه شود او پاسخ داد که این امکان پذیر نیست زیرا او کلیسای کاتولیک را ترک کرده بود و به عنوان یک پرستش کننده ی دیانا و ماه شناخته میشد . سپس مادرش که او را از دست رفته میدید از کشیشها خواست که او را شکنجه کنند تا سرحد مرگ و او را اعدام کنند مانند همه ی کسانی که از دین برمیگشتند اما مردم با این امر موافق نبودند زیرا زیبائی و خوبی او را تحسین میکردند اما او با کمک شوالیه جوانی که عاشقش بود شب قبل از اینکه او را شکنجه کنند به باغ کاخ میرود و دعا میکند او در زیر نور ماه از دیانا میخواهد تا راه نجاتی برای او بیابد که تا از خطر شکنجه شدن و سپس مرگ رهائی بیابد .

باد شدیدی شروع به وزیدن کرد مانند مردی که هرگز مانند ان دیده نشده بود کاخ را با همه ی کسانی که در ان بودند سرنگون کرد و از بین برد نه یک سنگ از سنگهای انجا بر روی دیگری باقی ماند و نه یک روح در بدن هرکس که در انجا زندگی میکرد خدایان به دعاهای او پاسخ دادند  بانوی جوان با عشقش فرار کرد و با او ازدواج کرد و در خانه ی دهقانی که داشتند و هنوز هم پابرجاست تاپایان عمر زندگی کرد 

  • رستا بامداد
  • ۰
  • ۰


 

در زمانهای قدیم در شهر کاتردو التو یک دختری با زیبائی شگفت انگیزی زندگی میکرد او با یک جوان بسیار خوشتیپ و با ظاهر نسبتا خوب نامزد کرده بود ولی اگر چه هردو در خانواده نسبتا مرفهی به دنیا امده بودند ، دست تقدیر یا بدبختیهای ناشی از جنگ یا سرنوشت هردو را دچار فقر شدیدی کرده بود و اگر بانوی جوان یک اشکال داشت ، این بود که بشدت مغرور بود او نمیخواست بدون شرایط خوب ازدواج کند ، با شام و مراسم لوکس  در لباسی بسیار زیبا و تعداد زیادی ساقدوش .

 

و این برای زورارا ی بسیار زیبا تبدیل به یک هدف در فکرش شده بود که نیمی از ان را بدست اورده بود و دختران اشنای او چیزی در باره ی خواستگارهای زیادی که او رد کرده بود نمیگفتند او را با طرز ازار دهنده ای مسخره میکردند و به او میگفتند کی یک جشن عروسی مناسب برگزار میکند . او بسیار عصبی میشد و در در لخظه ای دچار جنون انی شد او به بالای یک برج  بلند رفت و خودش را از انجا به تپه ای عمیق پرتاب کرد

 

اما او هیچ اسیبی ندید چون یک زن که بسیار زیبا به نظر میرسید در بین زمین و هوا دست او را گرفت و او را به یک مکان امن برد سپس همه ی کسانی که این داستان را شنیدند گریه کردند و گفتند معجزه ای اتفاق افتاده است یک جشن بزرگ تدارک دیدند و سعی کردند روزارا را قانع کنند که او توسط مادر مقدس نجات داده شده است اما خانمی که او را نجات داده بود به نزد او امد و به او گفت اگر در زندگی ارزوئی داری که میل داری به ان برسی کتاب جادوگران "همو که ماه را عبادت میکند " را دنبال کن .

 

اگر شما دیانا را بدست بیاوردید چه چیز دیگری را میخواهید بدست بیاورید سپس دختر تنها و در شب هنگام به یک کشتزار رفت و بر روی یک سنگ در خرابه ای قدیمی زانو زد او ماه را عبادت کرد و دیانا را به انجا دعوت کرد : دیانا ای دیانا ی زیبا تو که مرا از مرگ نجاد دادی وقتی که از بالای قصر به دره ای تاریک میافتادم من دعا میکنم به من لطف دیگری بکنی تا یک عروسی با شکوه بگیرم همراه با تعداد زیادی ساقدوش بزرگ و زیبا اگر در این کار به من کمک کنید من بر طبق اموزه های کتاب جادوگران زندگی خواهم کرد

 

وقتی صبح زود بیدار شد خود را در خانه ی دیگری یافت که در ان همه چیز با شکوهتر بود . خدمتکار زیبائی او را به اتاق دیگری راهنمائی کرد جائیکه او لباس ابریشمی زیبائی را که مزین به سنگهای الماس بود میپوشید که در حقیقت لباس عروسی او بود . بعد ده دوشیزه ی زیبا با لباسهای زرق و برق دار و همراه انها ده جوان برجسته که همراه همدیگر به کلیسا میرفتند . با یک کالاسکه زیبا و در مسیر در خیابانها موزیک پخش میشد و مردم برایشان گل پرتاب میکردند .

 

او داماد را یافت و با او از صمیم قلب ازدواج کرد . ده بار بهتر از انچیزی که میتوانست تصور کند بعد جشنی گرفته شد که تمام اشرافیت شهر کاتاردو و همه ی مردم شهر فقیر و غنی دران شرکت میکردند هنگامی که عروسی تمام شد ساقدوشها به هرکسی قطعه ای الماس دادند همراه با طوماری با حروف طلا که از انها خواسته شده بود به اتاق دعا بروند . چند ساعتی در اتاق دعا ماندند تا کشیش دستیارش را فرستاد تا ببیند انها چیزی لازم دارند یا نه بعد به هر کدام از ساقدوشها تصویری حکاکی شده بر روی چوب داده شد که دیانا را در زیر نور ماه نشان میداد که به طرز بسیار زیبائی ساخته شده بود و ارزش بسیار زیادی داشت .


  • رستا بامداد
  • ۰
  • ۰


این داستان پذیرفته شدن اندیمون به المپ است بعد از اینکه به خاطر درخواست احترام از جونو ، سی سال به زمین تبعید شد و به او اجازه داده شد سی سال را در غاری در کوه لمپتوس بخوابد . دیانا هر شب با زیبائی او را دیدار میکرد تا زمانی که از او پنجاه دختر و پسر داشت و بعد از ان اندیمون به المپ پذیرفته شد

 

در داستان زیر به دیانا عنوان تانا داده شده است که نام اتروسکی (یونانی های ساکن روم باستان) دیانا است نام دیانا هنوز در ایالت توسکانی ایتالیا حفظ شده است بیشتر از یک بار دیده ام که یک جادوگر دختر یا پسر جوانی را که عاشق است با این داستان میخواباند ولی با این حال تنها یک توضیح کلی در باره ان به من داده شده است

 

دیانا الهه بسیار زیبائی بود که عاشق یک پسر جوان به نام اندامون شده بود اما عشق او توسط یک جادوگر که رقیب عشقی او بود طلسم شده بود باعث میشد اندامون توجهی به او نکند ، او اول خدمتکار اندامون را طلسم میکند تا بتواند به اتاق اندامون برود و با گره زدن یک تار موی او او را طلسم کند پس به خانه ی او رفت و یک قطعه از شکمبه گوسفند را گرفت و با ان کیفی درست کرد و در داخل ان روبانهای قرمز و سیاه و سفید و پر و فلفل و نمک را قرار داد و این اهنگ را خواند

 

این التماسهای من به اندامون است ، انتقام من برای عشق است برای اینکه عشق عمیق من نسبت به تو بود واما عشق تو به من نرسید همه را به معبد دیانا میبری و دیانا باید عذاب بکشد در حال حاضر هر شب در رنج و عذاب من خواهی بود . هر روز به روز ، هر ساعت به ساعت . من تو را مجبور میکنم قدرت جادو را احساس کنی با وجود شهوت عذاب خواهی کشید و با تمام خرسندی هرگز قانع نخواهی شد . در خواب کوتاهی غرق خواهی شد تا فقط بتوانی معشوق خود را بشناسی و درحالتی بین زندگی و مرگ ، بدون اینکه حتی قدرت سخن گفتن داشته باشی . هیچ صدائی از تو شنیده نمیشود  عذاب عشق ! هیچوقت تسلیم تو نخواهد شد زیرا طلسم من غیر قابل شکستن است . و از ان خواب هرگر نمیتوانی بیدار شوی . کم کم بدنت از بین میرود مانند شمعی که اب میشود اهسته اهسته میمیری اهسته اهسته شکنجه میشوی در شهوت قوی هستی اما نمیتوانی برخیزی بدون اینکه بتوانی حرکت کنی با حرفی بزنی با تمام عشقی که نسبت به تو داشتم ، تو خودت را ازار میدهی از انجا که عشق من دیر احساس شد من احساس تنهائی سوزنده ای میکنم اکنون من انتقام گرفتم و قانع میشوم

 

اما دیانا که از جادوگر قوی تر بود ، هرچند قادر با شکستن طلسمش نبود تمام رنجهای اندامون را از او گرفت ، خود را در خواب و رویا به اندامون نمایاند و در اغوش او این اواز را میخواند

 

اندامون ، اندامون ، من با قدرت عشق  را تا زمانی که زنده هستم احساس میکنم ، سه صلیب بر روی تختت میسازم و سه اسب وحشی چوبی را و اجیلهائی در تختت پنهان میکنم و سپس پنجره را باز میکنم شاید که ماه کامل نور خود را پرتاب کند بر روی عشق عادلانه و روشن ما ،  و من برای عشق تو به ان بالا دعا میکنم تا شور و شوق عشق وحشی را و اتش عشق را در هر قلب هر دوی ما روشن کند . عشق وحشیانه ای که هیچوقت از هم جدا نمیشود و یک چیز بیشتر از تو میخواهم هر کس که در عشق به من کمک میکند پاسخ مرا فورا بدهد چون من عجله دارم

 

بنابر این تصور میشد در عالم رویا اندامون و الهه پری ها عشقبازی میکنند همانطوری که اگر واقعا بیدار بودند عشقبازی میکردند بنا براین تاهمین امروز اگر کسی میخواهد عشق کسی را بدست بیاورد یا با کسی هماغوشی کند باید به دیانا متوسل بشود از دیانا پیروی کنید  و از موفقیت او درس بگیرید

 

این افسانه در صورتی که به جزئیات داستانی ان دقت کنیم با افسانه های باستانی مطابقت میکند در ان از روده ی گوسفند به جای کیسه های پشمی قرمز وسیاه که در جادوگری سودمند است استفاده میشود روبان که در داستان امده است نماد شادی و هیجان است و نمک و فلفل در بسیاری از وقایع دیگر باعث رنج و درد میشود 

  • رستا بامداد
  • ۰
  • ۰


امروز سه شنیه و اوایل صبح است . من متمایل هستم تا بخت و اقبال را به سوی خودم برگردانم ، اول در خانه ی خودم و سپس هنگامی که بیرون میروم ، و با کمک دیانا ی زیبا من برای خوش شانسی دعا میکنم و این خانه را ترک میکنم اول با چکاندن سه قطره روغن بر روی سرم _میتوانید از اب هم استفاده کنید _ پاک میکنم همه ی نفوذ شر را و به تو دعا میکنم ای دیانا همه ی اینها را از من دور کن و به بدترین دشمنم بفرست

 

پس خوشحال هستم من خواهم خرامید ، چون من به کمک شما امیدوارم . من باید کشف کنم قبل از اینکه برگردم چندین کتاب خوب باستانی را ، در یک قیمت متوسط . ان مرد را پیدا کن کسی که صاحب ان کتاب است ، تو خود با ذهن او خواهی رفت و به ذهن او الهام خواهی کرد تا اگر دستنوشته ای دارد ، نوشته شده در دوره های باستانی ان را بفروش برساند قیمت ان باید مناسب باشد و ان مرد باید در مسیر شما قرار بگیرد با کمک تو ای دیانا

 

به این ترتیب اگر خواننده ای این دعا را بخواند میتواند اجناس زیبائی را در مغازه ها پیدا کند و اگر زیبائی زنانه را بدست بیاورد میتواند بخت را به سمت خودش جذب کند ، اگر مردی صاحب کسب و کار است مثلا گیاه شناس است این دعا را قبل از رفتن به مزرعه اش تکرار میکند و ستاره شناس هم میتواند یک سیاره جدید را کشف کند  یا حد اقل یک شهاب اسمانی را .

 


  • رستا بامداد
  • ۰
  • ۰


 

دیانا قبل از خلقت همه ی موجودات توسط پدرش بدنیا امده بود در او همه چیز موجود بود .او اولین تاریکی بود و برادرش لوسیفر (اپولون ) نور بود. دیانا نسبت به برادرش تمایل خیلی زیادی داشت با خود میگفت : ارزو دارم  نور او را به تاریکی خودم برسانم ، با اشتیاق با او هم اغوشی کرد از شدت علاقه شروع به لرزش کرد و از این اشتیاق سپیده دم خلق شد .

 

اما لوسیفر(اپولون) از او فرار میکرد و به خواسته های او تمایلی نشان نمیداد او نور بخش اعظم بهشت بود و بسیار به زیبائیش مغرور بود دیانا رفت پیش پدر و مادرش که قبل از همه ی ارواح (خدایان) وجود داشتند و به انها گفت که نمیتواند بر لوسیفر غلبه کند انها او را برای شجاعتش تحسین کردند و گفتند برای اینکه رئیس الهه ها بشود اول باید به زمین فرود بیاید  و به نزد ادمیان  فانی برود

اپولون یک گربه داشت که ان را از همه ی موجودات بیشتر دوست میداشت و ان را هر شب در رختخواب خود میخوابانید این گربه یک پری بود که اپولون او را نمیشناخت موجودی بود زیباتر از همه ی موجودات دیانا خود را به شکل گربه ای در اورد و به نزد اپولون رفت و وقتی اپولون چراغها را خاموش کرد به شکل اصلی خود درامد و با اپولون همبستر شد و اینگونه دیانا مادر ارادیا شد وقتی اپولون متوجه شد که با خواهر خود هم اغوش شده است بسیار عصبانی شد اما دیانا برای او یک اهنگ بسیار زیبا خواند و اپولون را در عشق مغلوب کرد و ساکت شد و به خواب رفت و این اولین بار بود

 

در ان زمان بر روی زمین جادو گران و پری ها الف ها و گابلینها که  در جنگلها و بیابانها زندگی میکردند بودند  او با فروتنی به نزد انها رفت اشتیاق به جادوگری و قدرتمند شدن و عظمت چیزی نبود که او بتواند پنهان کند بنابراین در جلسه ای که همه ی جادوگران و پری ها وجود داشتند اعلام کرد میخواهد اسمان بهشت و زمین را نورانی کند جادوگران گفتند : اگر کسی بتواند چنین کار عجیب وغریبی انجام بدهد و از چنین قدرتی برخوردار باشد ما او را به عنوان ملکه خود انخاب خواهیم کرد

دیانا یک تکه از شکمبه ی گاو را جدا کرد و در ان سکه هایی که جادوگران از ان برای معامله استفاده میکردند قرار داد بعد تکه ای از زمین رد پای مردان را جدا کرد و همه را در شکمبه گذاشت بعد معجزه ای رخ داد زمین که در شکمبه قرار گرفته بود به سمت بهشت در اسمان رفت بعد شکمبه ترکید و سه روز باران شدیدی میامد و سکه ها به ستاره ها تبدیل شدند دیانا ملکه ی جادوگران و ستاره ها ، باران و بهشت شده بود

 


  • رستا بامداد
  • ۰
  • ۰

 

فصل 1 دیانا چگونه ارادیا را به دنیا اورد

 

. دیگر افراد فقیر هم از گرسنگی رنج میبرند انها در اثر کار کردن فرسوده شده اند و زمان طولانیتری کار میکنند . زندان دیگر بس است  . شما یک روح دارید و درجهان دیگر رنجهای شما خوب خواهد شد و دیگران ادمهای بدی هستند .

 

و اکنون ارادیا اموزشهای خود را شروع میکند و راه از بین بردن نژادهای ستمگر را و به شاگردانش اینگونه اموزش داد : وقتی این جهان را ترک میکنم انچه شما نیاز دارید هرماه زمانی که ماه کامل است شما باید به یک مکان بیابانی بروید در یک جنگل همه با هم و روح قدرتمند را پرستش کنید مادر من دیانا به هر کس که او را میخواهد جادوگری را اموزش میدهد نه از این بالا در اسمان مادر من به شما همه چیز را اموزش میدهد شما از بردگی ازاد خواهید شد به نشانه ی ازادیتان  شما در کنار یکدیگر خواهید رقصید خود را از ستم ستمگران ازاد کنید بعد چراغها را خاموش خواهید کرد و در تاریکی شام خواهید خورد

 


  • رستا بامداد
  • ۰
  • ۰

سراغاز

 

دیانا علاقه ی زیادی به برادرش لوسیفر (اپولون) داشت خدای خورشید و خدای ماه ، خدای نور ، همان که به زیبائیش خیلی مغرور بود و همان که به خاطر غرورش از بهشت رانده شد دیانا از برادرش یک دختر داشت اسم او را ارادیا نام نهادند (هرادیا)

 

در ان زمان در زمین بسیاری از اغنیا و بسیاری از فقرا وجود داشتند . اغنیا همه ی فقرا را برده ی خود ساخته بودند . در ان زمان بردگان ظالمانه مورد تهدید قرار میگرفتند ، در هر قصری مورد شکنجه قرار میگرفتند ، در هر قلعه ای زندانی میشدند . بسیاری از بردگان فرار کردند و در این سرزمین ساکن شدند انها به دزدان و قوم شرور تبدیل شدند . در عوض خوابیدن در شب ، انها اول فرار کردند سپس از اربابان خود دزدی کردند سپس انها را به قتل رساندیدند . انها در جنگلها و کوهها ساکن شدند به عنوان دزدان و ادمکشها ، همه ی اینها برای جلوگیری از برده داری بود

 

دیانا یک روز به دختر خود ارادیا گفت درست است که روحی را بفرستی و خودت هم همراه با او بروی بر روی زمین و یک معلم باشی . زنان و زنان تعالیم تو را داشته باشند ایا میخواهید مدرسه خود را داشته باشی ،  زمانی که زنان برای سحر خورشتی اماده میکنند ؟

 

شبیه دختر کادموس (هرمس خدای معالجه ) نباش و تمام نژادهائی که در اخر بدنام شدند به خاطر علاج کردن مانند قاضی ها و کولی ها و دزدها وراهزن ها نباش . شما همیشه اولین جادوگر خواهید بود ، اولین جادوگر در جهان . شما هنر مسموم کردن را میاموزانید ، برای مسموم کردن همه ی اربابان . تا در قصر های خود از بین بروند . به خاطر کارهای ستمگرانه شان و جائی که دهقان ثروتمند و ازمند وجود دارد به دانش اموزان خود اموزش بده چطور محصولات را خراب کنند با طوفان و رعد و برق ، با طوفان و عصا .

 

 

 

 

 

 


  • رستا بامداد